#امیدی_به_بهار_نیست_پارت_189

-الو الو بهار خانم؟

-شما؟

-من سيد هستم؟با بهار خانم كار داشتم.

-شما اقا رحيم هستيد؟با بهار خانم چه كار داريد؟

-امده بود سراغ بچه اش از اينجا كه رفت با اقا سامان تماس گرفتيم و گفتيم بهار خانم امده بود سراغ بچه گفت بهار خانم پيشش است و از من خواست ساعت چهار بعد از ظهر باهاش تماس بگيرم چون با من كار داشت هر چه تماس ميگيرم جواب نمي دهد دو بار امدم در خانه كسي در را باز نكرد گفتم با بهار خانم تماس بگيرم شايد خبري از سامان داشته باشد

دوباره رعب و وحشت خون اميد را در رگهايش منجمد كرد. دلش گواهي بد ميداد ميدانست بلاي سرش امده كه او و سامان غيبشان زده

-خانه شما در قهوه اي دارد؟

-بله.

-يك همسايه هم بيشتر نداريد در خانه همسايه شما چوبيست درس است؟

اقا رحيم باز هم بله گفت اميد گوشي را قطع كرد و نگاهي به بلندي ديوار انداخت به عمرش تا به حال از ديوار بالا نرفته بود حال خودش را مجبور ميديد اين كار را بكند. بعد از چند پرش ناموفق عاقبت موفق شد دستهايش را بچسباند به اجرهاي بالاي ديوار و تنه اش را كشيد بالا باورش نمي شد بالا رفتن از ديوار ان قدر سخت باشد فكر كرد:بعد ها بايد اين ها را لحظه به لحظه براي بهار تعريف كنم تا او بفهمد به خاطر او دست به چه كاري زده ام.

خانه خاموش بود اميد اشتباه نمي كرد بوي گاز مي امد با يك حركت سريع در را باز كرد خيلي طول كشيد تا ميان تاريكي دو جسد افتاده بر زمين را ببيند با قلبي فرو ريخته روي جسد اول گذشت و با بهت و ناباوري خودش را به بهار رساند احساس كرد ضربه اي با شدت تمام بر زانوانش فرو امد دو زانو روي زمين افتاد ميان تاريكي معصوميت چهره بهار را ديد هنوز باور نداشت انچه ميديد چيزي جز واقعيت نيست جسد كسي را كه شبيه بهار بود را روي دستهايش بلند كرد و با خودش از ان خانه برد بيرون.

زير نور ضعيف لامپ همسايه بهار را ميديد و نمي ديد بهار پلك هاي سنگينش را از هم گشود ديده گريان اميد را ديد خوشحال بودذ كه تا امدن اميد زنده مانده است سعي كرد او را متوجه خودش كند با تمام دردي كه در سرش احساس ميكرد تكان خفيفي به خود داد اميد ايستاد چشمان باز بهار را كه ديد با شادي خيس خورده اي گفت:ديدي امدم بهار به من بگو...همه چيز را به من بگو.

-از خدا خواستم مرا تا امدن تو زنده نگه دارد اخ اميد با تمام دردي كه ميكشم از اينكه ايت دم اخر در كنارم هستي احساس خوشبختي ميكنم اميد من به عشقت وفادار ماندم نذاشتم سامان اين عشق الهي را الوده كند شايد او را ديدي من او. را از پا در اوردم درست همانطور كه او مي خواست من و تو را از پا در بياورد

romangram.com | @romangram_com