#امیدی_به_بهار_نیست_پارت_188


-الو سامان؟انجا چه خبر است؟الو الو

اميد نااميد از تماسهاي پي در پي كه بهار بي جواب گذاشته بود گوشي را توي مشتش فشرد و از فرودگاه امد بيرون ساعت 8 شب بود با ان همه تشويش نمي دانست چطور خودش را به بهار برساند با يكي از تاكسيها خودش را به دروازه شيراز رساند و بدون اينكه وقت را از دست بدهد با پرداخت كرايه زيادي از راننده خواست وقت را مغتنم شمرد و بدون كوچكترين اتلاف وقت او را به بروجن برساند

در تمام مسير چشمان گريان بهار پيش رويش بود اطمينان داشت بهار به كمك او احتياج دارد. سيم كارت بهار توي گوشي جديدش بود چندين بار شماره سامان روي صفحه گوشي امد و رفت و اميد را هر بار نگران تر از قبل ميكرد حركت ماشينها با احتياط بود حوصله اميد به كلي سر رفته بود دلش مي خواست پر در مياورد و با سرعت خيال انگيزي خودش را به بهار ميرساند

-اقا نميشه تند تر برويد؟

-نه اقا با اين جاده ي شيشه اي مگر ادم جرات ميكند پايش را روي گاز بگذارد حوصله كني رسيديم

اميد خودش هم ميدانست منطق رانندگي در اين جور جاده ها همين است و او بي جهت راننده را به تند رفتن تشويق ميكند. تا برسند بروجن تمام خاطراتي كه با بهار داشت پيش چشمش مرور كرد اميد با ياداوري انها به گريه افتاد تا زماني كه راننده گفت:رسيديم.

-اگر مرا به اين نشاني برساني پنج هزار تومان اضافه ميگيري.

راننده فهميد بود با مسافر عجيب و غريبي مواجه شده است لحظه اي ماتش برد اما راه افتاد نگاه سطحي به نشاني انداخت و به طرف دانشسرا پيچيد

-همين جاست.

راننده پولها را فرو كرد در جيب شلوارش.

-نشاني همين جاست حالا زنگ را بزن خداحافظ.

اميد به طرف در رفت ساعت ده شب را نشان ميداد. به در نواخت بعد محكم و محكم تر چون صدايي نشنيد نا اميد شد يقه پالتويش را زد بالا احساس بدي داشت تصميم گرفت زنگ همسايه را به صدا در اورد. همين كار را هم كرد كسي جواب نداد عصبي و خسته لگدي به در زد تلفن همراهش زنگ خورد اين بار هيچ شماره اي نيافتاده بود.


romangram.com | @romangram_com