#امیدی_به_بهار_نیست_پارت_187

-نمي توانم شايد اگر خودم را متعلق به اميد نمي دانستم اين طور سرسختانه در برابرت نمي ايستادم ولي حتي اگر سرم هم برود نمي توانم به عشق اميد خيانت كنم.

-اگر سرت برود كه ديگر نمي تواني پايبند عشق اميد باشي در ضمن او كه از ماجرا بو نمي برد از كجا مي فهمد تو چه غلطي ميكني؟

-شايد او نفهمد اما من حاضر نيستم دور از چشمان او به چنين كار كثيفي تن دهم

اين بار سامان سرش را برگرداند و با نگاه عصبيش بهار را نگريست اما بهار مصمم بود و مقاومت كرد براي او مهم نبود سامان او را بكشد مهم اين بود كه به عشق اميد خيانت نكند و همچنان وفادار باقي بماند مرگ لذت بخش تر از ان عشقي بود كه سامان قصد داشت الوده اش كند چه بهتر كه ميمرد و اميد به عشق پاك او ايمان مياورد اري بايد با تمام قوايش مقاومت مي كرد با حركت سامان گنجشك پريد دلش به حالش نمي سوخت او تنها به حال خودش دل مي سوزاند كه اگر اين كار را تمام نمي كرد چه بسا تمام ان پول از دستش مي رفت تصميم گرفت با زبان خوش از بهار بخواهد دست از لجاجت بردارد

-پاشو سر و صورتت رو بشور اين همه هرزه گشتي و تن به هر خفتي دادي يكي دو ساعت ديگر هم روش

-نمي توانم سامان حتي براي يك لحظه هم نمي توانم به بهار قبلي فكر كنم من عاشق اميدم و به خاطر اين عشق حاضرم بميرم.

صداي گوشي سامان امد پيام بود:چه كار كردي؟ بهار را به چنگ اوردي يا نه؟

-اره ولي لعنتي زير بار نمي رود

-تهديدش كردم كتكش زدم ولي..........

ناگعان احساس كرد اهن گداخته اي را ميان كمرش فرو كرده اند گوشي از دستش افتاد و برگشت طرف بهار كه داشت نفس نفس ميزد سامان باور نمي كرد بهار چنين شهامتي داشته باشد كه چاقوي او را از توي جيب كاپشنش در بياورد و با ان او را بزند

بهار مي خنديد با لبهايي بسته با نگاهي خيس . سامان همراه با فريادي چاقو را كشيد بيرون و در حاليكه تلو تلو ميخورد به طرف بهار رفت بهار قوايش را از دست داده بود سامان مثل يك خرس بر بازوان بهار چسبيد بهار شاهد شكستن استخوانهايش بود سامان با وجود ضربه بهار انگار زور و قوت گرفته بود چنديدن بار سر بهار رات به زمين كوفت وقتي بلند شد دنبال چاقو ميگشت كه چشمانش سياهي رفت و بر زمين افتاد بهار بي انكه بتواند تكان بخورد او را ديد كه كشان كشان به طرف بخاري رفت چاقو درست زير كمر بهار افتاده بود و از ديد سامان مخفي مانده بود سامان بخاري را خاموش كرد ولي شير ان را باز گذاشت

*تو هم با من ميميري ارزوي عشق اميد را بر دلت ميگذارم توي ان دنيا هم مجبوري مرا در كنار خود تحمل كني.

بهار ديد پاهاي سامكان تكاني خورد و بعد بي حركت شد خواست تكان بخورد كه ديد نمي تواند جايي از بدنش درد ميكرد كه او نمي دانست كجاست چشمانش ارام بر هم افتاد از ميان بوي گاز صدايي به گوشش ميرسيد

romangram.com | @romangram_com