#امیدی_به_بهار_نیست_پارت_157
بهار از لحن پرشتاب اميد دريافت تا چه حد عاشق سينه چاك خويش را در التهاب و بي قراري نگه داشته و با صدايي تصنعي گفت:سلام اميد و به دروغ به گريه افتاد
اميد با بغض و گريه گفت:نمي داني چقدر خوشحالم دوباره صدايت را ميشنوم چرا به تلفنهايم جواب نمي دادي؟چرا اين همه در نگراني و دلواپسي نگهم داشتي؟هان؟
-باور كن نمي خواستم نگرانت كنم فقط ببين اميد خيلي با خودم فكر كردم گفتم درست نيست تو را از خانه و زندگيت دور كنم كه بيايي و به داد من برسي؟گفتم اين اشتباه خيلي بزرگي است اگر تو را درگير غمها و مشكلات زندگي خودم بكنم اه اميد باور كن دچار عذاب وجدان شده بودم من نبايد بهت زنگ ميزدم از تو تقاضاي كمك ميكردم چون من ديگر از دست رفته ام هيچ كس نمي تواند كاري براي من بكند تو هم همينطور گفتم بهت زنگ بزنم و بگويم به خاطر من نيا ديگه به كمك تو احتياجي ندارم فراموشم كن و از خاطر ببر يك روز دوستت داشتم و عاشقم بودي...باشه؟
اميد تند تند فين كشيد و اشكهايش را با دستمال پاك ميكرد لحن بهار ديوانه اش ميكرد
-اخ بهار اين حرفها را نزن من ديگه اينجام خيلي نزديك به تو ان قدر نزديك كه صداي طپش قلب تو را ميشنوم بهت گفته بودم كه خودم را به تو ميرسانم حالا اينجام شايد باورت نشه فقط كاش ميدانستم كجا هستي ان وقت...
-راست ميگويي تو الان اينجايي؟باورم نميشه به خدا باورم نميشه...
چند لحظه مكث كرد و گفت:شوخي كه نمي كني؟
اميد نگاهي به چراغهاي بلوار انداخت شب شده بود
-بگو كجايي بهار تا خودم را به تو برسانم و از اين همه بي تابي و بي قراري خلاص شوم
-تو بگو كجا هستي تا خودم را به تو برسانم
-نميدانم.
-خوب از كسي بپرس
بهار منتظر ماند تا اميد از كسي بپرسد و نشاني دقيق را به او بدهد.
romangram.com | @romangram_com