#امیدی_به_بهار_نیست_پارت_158


بهار گوشي را در مشتش فشرد نگاه سنگيني به سامان انداخت

-حالا چه ميگويي؟او اينجاست درست همانطور كه ميخواستيم

-بايد خيلي حساب شده عمل كنيم نبايد كوچكترين شكي ببرد و با خود زمزمه كرد:والا تمام نقشه ها نقش بر اب ميشود

-سينا را چه كار كنم؟دست كي بسپارمش؟

-ميسپاريمش دست بي بي تو نگران اين چيزها نباش فقط به عملي شدن نقشه فكر كن

-من بايد بروم او منتظر من است

-با تاكسي خودت را ميرساني و وانمود ميكني كه پول نداري كرايه را حساب كني بعد مطابق نقشه پيش برو و سعي كن مرتب با من در تماس باشي و مواظب باشي او بو نبرد

-تمام نگرانيم بابت سيناست اگر بي بي را پيدا نكردي بسپارش دست زن اقا رحيم تو را به خدا مبادا بهش بي اعتنايي كني و بچه از گرسنگي و گريه تلف شود

سامان ناشيانه سينا را بغل كرد و گفت:عجله كن اين قدر به من تذكر نده خودم بلدم چي كار كنم

-اگر نقشه امان نگرفت؟اگر مرا با خودش نبرد؟

-لازم نيست با فكر كردن به اين اگرها تضعيف روحيه كني او اين همه راه را به خاطر تو امده پس تو را با خود ميبرد.

بهار خم شد و سينا را بوسيد و گفت:ديگه سفارش سينا را نمي كنم و بهه سمت در رفت.


romangram.com | @romangram_com