#امیدی_به_بهار_نیست_پارت_156


بهيار مطمئن بود ان زن زيبا از گفتن موضوعي رنج ميبرد از اين رو به كمكش شتافت و گفت:خوب بگوييد بدانم بچه شما متولد همين جاست؟

ا..البته...من توي راه...ا...اصفهان-بروجن بچه را به دنيا اوردم توي ماشين براي همين هم نه كارت بيمارستان دارم نه پرونده اي كه...

-بسيار خوب كارتي كه من به شما ميدهم كه از اين به بعد طبق تاريخ ان مراجعه كنيد هر چند هركسي بايد به واحد بهداشت خودش مراجعه كند اما من كار شما را راه مياندازم چون ممكن است واحد بهداشت محلهاي ديگر هيچ مسئوليتي را با توجه به مورد خاص شما قبول نكنند.

بهار به او نگفته بود پيش از اينكه به اينجا بيايد به چند واحد بهداشت ديگر سر زده بود و همه از او كارت خواسته بودند توي دلش از اقا رحيم ممنون بود به خانه كه برگشت هنوز تكمه هاي مانتويش را باز نكرده بود به گريه افتاد سامان گفت:چي شده؟بهداشتيها زير بار نمي روند؟

-بايد هم خونسرد باشي من بايد بچه ام را مثل زن مول زاده ببرم واحد بهداشت و هزار بار سرخ و سفيد شوم و گوشت اب كنم ان وقت اقا راحت اينجا چرت بزنند

-ببين بهار تو را به خدا دوباره شروع نكن حسابي اعصابم به هم ريخته تو ديگه خرابترش نكن.

-چرا اعصابت بهم ريخته؟مگه تو اعصابم داري اگر اعصاب داشتي اين قدر راحت و بي دغدغه صبح تا شب كنار بخاري چرت نمي زدي.

سامان از جا برخاست مي دانست در حال حاضر جز با زبان خوش نبايد با بهار رفتار كند اينده اش در دست بهار بود براي همين دندان روي جگر ميگذاشت و تمام كج خلقي هايش را تحمل ميكرد در حاليكه به طرفش ميرفت گفت:عزيز من اين قدر حرص نخور ما كاري نمي توانيم كنيم تا اقا اميد به سرش بزند و ...

-اگر به سرش نزند چه؟تا كي اين وضع ادامه پيدا خواهد كرد؟

سامان به بازوان بهار چسبيد و گفت:ان وقت يك فكر ديگر ميكنيم حالا اين قدر بدخلقي نكن و خواست در اغوشش بكشد كه بهار با سردي بازوانش را از گره دستان او رها كرد.

خورشيد كم كم پشت كوههاي سياه سرد فرو ميرفت اميد در حالي كه از زور خستگي نمي توانست پلك هايش را باز نگه دارد نگاهي به ابر سياه انداخت و احساس كرد سياهي ان به جاي اسمان بروجن بر قلب او سنگيني ميكند نيم ديگر اسمان سرخ بود اميد فكر كرد:اگر وقت ديگري بود شايد از ديدن چنين منظره اي لذت مي بردم اما در ان زمان با تلفنهايي كه بهار زده بود و بيجواب مانده بود و تلفن هاي بي شماري كه از تبريز به او زده شده بود و او همه را بي جواب گذاشته بود او به هيچ چيز نمي توانست فكر كند جز بهار به اينكه چرا تلفن هايش را جواب نمي دهد ايا با مشكلي مواجه شده؟ايا حالش خوب است و اگر خوب است چرا گوشي همراهش را خاموش كرده اگر هم روشن بود چرا به يكي از اين همه تماسي كه با او گرفته جواب نميداد ايا...ايا...ايا...

اميد ديگر توان رانندگي در خود نديد اتومبيلش را گوشه اي متوقف كرد و شيشه را تا ته كشيد پايين مشتي از ان هواي سرد و پاك را به ريه اش فرستاد و سرش را با ارامش تكيهداد به صندلي سكوت شهر اميد را به خلسه برد گويي در ان ده هيچ غمي بر قلبش سنگيني نمي كرد.نه به فكر بهار بود و نه به اشوبي كه در تبريز برپا كرده بود.ناگهان احساس كرد سردش است شيشه را كه بالا ميكشيد گوشي همراهش زنگ خورد اول به خيال اينكه از تبريز با او تماس گرفته اند با صبر و حوصله گوشي را برداشت و نگاه بي تفتوتي به شماره روي صفحه انداخت ناگهان شعله اي سوزان نگاهش را به اتش كشيد هول و دستپاچه دكمه ابي را فشرد و با لكنت گفت:ا...ا...الو...ب...ب...بهار و ديگر هيچ نتوانست بگويد


romangram.com | @romangram_com