#امیدی_به_بهار_نیست_پارت_155
خودروي پيكاني از كنارش گذشت يكي از انها داد زد:هي اقا داماد عروست كو؟
اميد بر سرعتش افزود و با بغض به خودش گفت:با اين حال و روز تا كجا ميتواني پيش بروي؟تا بروجن بيش از هزار كيلومتر مانده با اين حال پريشاني كه تو داري اما نه ميروم هر جا كه توان داشته باشم ميروم بروجن كه راهي نيست تا ان ور دنيا هم باشد بي انكه چشم بر هم بگذارم رانندگي ميكنم تنها به خاطر بهار
بي.ام.و خستگي اش را بر تن جاده مي ماليد و پيش مي رفت اميد تنها به روبرو زل زده بود و به پشت سرش هم فكر نمي كرد پيش چشمانش چهره بهار ميخ شده بود و پشت سرش چشمان ارايش كرده فرانك در اشك خيس مي خورد.
بهار وارد يكي از محله هاي قديمي بروجن شده بود كه معروف بود به محله سر پل مصلي.سينا را محكم به سينه اش چسبانده بود و به سمت نشاني مي رفت كه اقا رحيم به او داده بود به واحد بهداشت كه رسيد نفس اسوده اي كشيد از ميان چند زن چادري گذشت از راههايي گذشت و وارد دفتري شد كه زن جواني با روپوش سفيد پشت ميز ان نشسته بود و سرش به پرونده اي گرم بود
-سلام خانم صبح شما بخير
-سلام صبح شما هم بخير
بهار ترديد داشت ايا بدون تهارف روي صندلي بنشيند يا نه؟بهيار جوان همان دم او را به نشستن دعوت كرد و در حاليكه دستهايش را در هم گره ميزد گفت:چه كمكي از دست من ساخته است؟
-امدم ببينم شما واكسن هم ميزنيد؟
-چرا كه نه نوبت كدام واكسن است؟
رنگ بهار پريد
-نمي دانم راستش تا حالا واكسني نزده
-نزده؟چند وقتش است؟
-دو هفته
romangram.com | @romangram_com