#امیدی_به_بهار_نیست_پارت_154


-الو

-الو سلام اميد ساعت سه بايد برم ارايشگاه يك ساعت است منتظرم هستم

گوشهايش نمي شنيد نفهميد او به بازوي مادر چسبيد يا مادرش.

-چي شده اميد؟چي شده؟

كسي صداي فرانك را از پشت خط نمي شنيد اميد ميان بازوان مادرش لغزيد زانوانش خم شد و افتاد و گوشيش به زمين خورد.

فرانك خودش را توي اينه نگاه كرد به عقيده خودش كار خانم ژينوس حرف نداشت هر لحظه شوق ديدار اميد دل در سينه اش فرو ميريخت مي دانست اميد با كت و شلوار داماديش كه به رنگ اسماني بود بي شك شاهزاده اي خوش سيما و تمام عيار بود روي همين اصل براي اينكه در برابر وجاهت و زيبايي او كم نياورد با وسواس كار خانم ژينوس را دنبال ميكرد از ان طرف اميد با بي.ام.و تزيين شده اش با هراس لحظه ها را دنبال ميكرد نگاهي به بي.ام.و انداخت به ياد بهار دستي به صندوق عقب كشيد كه حالا با تور تزيين شده بود سوز سرما به صورتش شلاق ميزد و از استخوانهايش مي گذشت ميدانست مهمانان اغلب از سرشناسان تبريز بودند در تالاري به بهترين وجه ممكن اراسته شده بود چشم انتظار امدن عروس و داماد هستند

نگاهي به ساعت انداخت عقربه كوچك روي 7 بود و عقربه بزرگ روي 6.بايد ميرفت و دست عروس زيبايش را مي گرفت كه ميان لباس تور ستاره نشانش به او چشمك ميزد و او را با خود ميبرد دو فيلمبردار و دو عكاس لحظه اي از او غافل نبودند و از هر حركت او فيلم و عكس ميگرفتند

پشت رل كه نشست احساس كرد بهار از جايي نه چندان دور صدايش ميزند به طرف صدا برگشت بهاري در كار نبود كلافه بود گيج و منگ حال خودش را نمي فهميد نمي دانست چه مرگش شده است گوشهايش صداي زنگ تلفن همراه را مي شنيد به گوشي كه نگاه كرد اه حسرت كشيد هنوز هم صداي بهار را ميشنيد خسته بود از خودش و از احساس پيچيده اي عذابش ميداد چشمهايش را بست هنوز استارت نزده بود هنوز نور پروژكتور نيمي از صورتش را برق انداخته بود

نگاه عاشق فرانك را ميديد كه به عقربه هاي ساعت مانده چشم هايش را باز كرد هنوز ان نگاه عاشق پيش چشمانش بود استارت كه زد فيلمبردارها و عكاس ها به سمت ماشين هايشان خيز برداشتند اميد به هيچ كدامشان نگاه نكرد مي دانست در اخرين عكسي كه از او انداختند چهره اش پريشان و اسمان چشمانش باراني است پا روي پدال گاز فشرد نگاه عاشق فرانك را پس زد هر چه بيشتر بر پدال گاز فشرد تا جايي كه نه اتومبيل فيلمبردارها معلوم بود نه عكاس ها...ان قدر رفت كه حتي چراغهاي روشن تبريز هم پيدا نبود

پيش خودش گفت:بهار منتظرم باش من دارم ميام پيش تو به اين شب و ستاره هايش قسم كه پا روي همه چيز گذاشتم فقط به عشق تو به خاطر چشمان زيباي تو.

اتومبيل هاي كه در جاده تبريز ميانه در حال عبور بودند با ديدن ماشين عروس با بوق ممتد از كنارش مي گذشتند اميد بي تفاوت نسبت به واكنشها خط منقطع سپيد را گرفته بود و پيش مي رفت.

زير لب گفت:وقتي رسيدم دستت را ميگيرم و مينشانمت توي همين ماشين و برميگردم تبريز به همه ميگويم عروس من تو هستي هر كه مرا دوست دارد بايد تو را هم دوست داشته باشد اخ بهار.امشب شب زيبا شدن عشق من و توست.مگر نديدي خدا اسمان شب را سر تا سر چراغاني كرده هر جا كه هستي يك نگاه به اسمان بينداز ببين ستاره ها هلهله ميكشند ماه دارد مي رقصد خوب نگاه كن رد نگاه مرا ميبيني كه دنبال تو مي گردد.


romangram.com | @romangram_com