#امیدی_به_بهار_نیست_پارت_153

-اصلا به انها چه مخالفت كردند كه كردند اصل منم تو هم چه فكر و خيالاتي ميكني ها.

-فكر و خيال نيستند سامان شايد از نظر تو مهم نباشد ولي...

-براي تو هم نبايد مهم باشد نبايد به مادر شوهر و خواهر شوهر رو بدهي زيادي از انها حساب ببري پرو مي شوند سرت به كار خودت باشد بعد از اينكه نقشه امان گرفت و پول و پله حسابي به چنگ اورديم ديگر اينجا نمي مانيم ببينيم مادرم چي گفت و خواهرم چه روضه اي مي خواند برميگرديم تهران يك خانه مي خريم يك ماشين مي خريم بقيه را هم ميگذاريم توي حساب و سودش را مي خوريم چي از اين بهتر؟

-تو مثل اينكه خيلي به نقشه ات اميدواري و حتي يك درصد هم احتمال نمي دهي كه...

-حتي يك درصد هم احتمال نمي دهم اميد به اندازه كافي احمق است و تو دلش گفت:اگه احمق نبود عاشق فاحشه اي مثل تو نبود بهار از جا برخاست و روي بخار پنجره نوشت:اميد و فكر كرد كار بدي ميكنم؟روي اسم اميد ضربدري كشيد فكر كرد:اميد حقش است حتي اگر دوستم داشته باشد و ان طور كه ادعا مي كند عاشقم باشد ديگر مهم نيست چقدر عاشقم باشد حق با سامان است او باعث و باني تمام اين بي سر و ساماني هاست من هم يك روز عاشق بودم و او نپذيرفت بلكه معامله اي با من كرد كه خيلي برايم گران تمام شد بهار ارام خيز برداشت و رفت بالاي سر سينا زل زد به صورتش چه معصوم بود فكر كرد:دوستش دارم؟سينا توي خواب با لبهايش پستانك خيالي را ميك ميزد بهار لبخند زد دوستش دارم حتي اگر پدرش سامان باشد حتي اگر بچه ي يك ازدواج صيغه اي باشد و در حاليكه نوازشش ميكرد لبخند زد فكر كرد:كاش هر چه زودتر تكليفمان مشخص شود سرش را روي بالشت گذاشت اگر اميد بيايد و من احساساتي شوم و نقشه را به هم بريزم چي؟نه من يك مادرم نمي توانم سينا را به حال خود بگذارم و پي عشق خودم بروم بچه گناه دارد بايد چشمانم را روي عشق خودم ببندم بايد هم انتقام خودم را از اميد بگيرم هم انتقام اين طفل معصوم را نگاهي به سامان انداخت شايد بتوانم دلم را به سامان خوش كنم هر چند دوستش ندارم.

دماي هواي تبريز چند درجه بالا رفته بود و برفها اب شده بودند اقوام عروس و داماد در تكاپو شور غوطه ور بودن فرانك با وجود دلخوري كه از اميد داشت سر از پا نمي شناخت و همين حس بود كه ميخواست زيباترين عروس شود و در انتخاب همه چيز بهترين سليقه را به كار مي برد به درخواست او دايياش كه در امريكا اقامت داشت دو طراح را به تبريز اورد تا تالار با سليقه غربي اذين بندي شود.خاله فلورا هم بهترين ارايشگر پاريس را از طريق اشنايانش به تبريز كشيد هرچه فرانك از خودش شور و ذوق نشان ميداد اميد بي تفاوت و خاموش در اتاقش مينشست و لحظه ها را به ياد بهار سر ميكرد ميدانست در حق فرانك و خانواده اش ظلم بزرگي ميكند با اين حال برايش مهم نبود با اين همه عشقي كه نسبت به بهاردر وجودش رخنه كرده گاهي با خود درگير ميشد

فكر كرد:چه خيال ميكني؟چون عاشقي هر غلطي دلتخواست بكني مي داني گرفتار چه عشق كثيفي شدي؟مي داني ؟نمي داني مهم نيست من با بهار خوشم همين با بهار خوشم فكر كردي كافي است بهار يك زن هرزه است بين صد دست دست به دست شده حالا كه سرش به سنگ خورده ياد تو افتاده تا فاسقش از او دل كند يادش افتاد اميدي هم هست اين طور نيست بهار از لج من خودش را الوده كرد در واقه تقصير من بود حالا هم با جان و دل مي پذيرمش

اميد از پس خودش بر نمي امد عاقبت شب جمعه فرا رسيد شبي كه اميد سخت از ان گريزان بود

-اميد معلوم است چرا هنوز تو اتاقي؟بابا ناسلامتي تو امشب داماد ميشوي اميد گوشي همراهش را بر سينه فشرد

-چرا گريه ميكني؟تورا به خدا مزه اين عروسي را به كاممان تلخ نكن من و پدرت هزار ارزو داريم تو تنها فرزند ما هستي پس خواهش ميكنم بگذار خاطره خوشي از ان بمماند

اميد ميان گريه گفت:خيلي سعي ميكنم مادر ولي انگار بي فايده است من امادگي اين ازدواج را ندارم

-امادگيش را ندارم يعني جه پشر ما همه تلاشمان را كرديم كه اين عروسي باشكوه برگزار شود ان وقت تو گوشه اتاق كز كردي و ميگويي امادگيش را نداري تمام اينها به خاطر عشقي است كه ما به تو داريم تو چطور مي تواني بي تفاوت باشي بلند شو پسرم

اميد همچنان گوشي را فشرد مادرش هنوز حرف ميزد ولي او نميشنيد نفهميد مادر دستش را گرفته و با خود پايين ميبرد ميدانست همه جمعند تلفن همراهش زنگ خورد

romangram.com | @romangram_com