#امیدی_به_بهار_نیست_پارت_152
-اما من هنوز هم دوستش دارم يعني فكر ميكنم دوستش دارم
-باز كه داري عقلت را از دست مي دهي اميد باعث و باني تمام اين بدبختي هاست و ان وقت مي گويي هنوز هم دوستش داري
بهار هيچ نگفت زنگ خانه به صدا در امد بهار براي باز كردن در رفت
سامان گفت:لابد اقا رحيم است.
بهار در را باز كرد حدس سامان درست بود اقا رحيم در حاليكه ديگي در بغل داشت سلام كرد بهار خنديد چون هميشه اقا رحيم با دست پر مي امد دم خانه اشان
-سلام اقا رحيم امروز خانمتان چي زحمت كشيده اند؟
و سرش را برد داخل قابلمه و گفت:به به.اش رشته دستت درد نكند دست خانمت هم درد نكند
-قابل شما را ندارد توي برف هيچي بهتر از اش رشته نمي چسبد
بهار خنديد و گفت:ديروز هم كه سوپ اورده بوديد همين را گفتيد
اقا رحيم لبخند زد و خداحافظي كرد و رفت بهار با صداي بلندي گفت:چه مرد نازنيني است توي برف اين همه راه امده كه واي...باز اين بچه بيدار شد نمي دانم چرا اين بچه خواب ندارد و رو به سامان با تشر گفت:حالا نميشد كمي بي سر و صداتر درجه بخاري را كم كني
-بابا صدا در نياوردم اين بچه كمي نانازي است
بهار ديگ را در اشپزخانه گذاشت و سينا را بغل كرد .سامان بعد از ناهار داشت خودش را براي خواب اماده ميكرد كه بهار گفت:سامان اگر مادر و خواهرهايت بفهمند ما قبل از ازدواج بچه دار شديم چي؟ان وقت مخالفت نمي كنند؟
romangram.com | @romangram_com