#امیدی_به_بهار_نیست_پارت_147

-جاي دوري نيست امشب خيلي سرد شده توي خيابان راه مي روي مواظب باش سر نخوري ديروز خودم ديدم خانومي وسط خيابان سر خورد و افتاد و دستش شكست

-مي داني فرانك بعد از عروسي از اينجا ميرويم ميرويم پاريس تو هم مثل من پاريس را دوست داري نه؟

فرانك بي هيچ حرفي زل زده بود به جلو پياده كه ميشد رو به اميد گفت:فردا زودتر از دانشگاه تعطيل ميشوم دوروبر سه سه و نيم ماشينم را نمي برم كه با ماشين تو برگردم

اميد فقط سر تكان داد و رفت اميد با سرعت سرسام اوري خودش را به خانه رساند اميد سلام كرد و از پله ها كه بالا ميرفت يادش امد بهه پدر و مادرش شب بخير بگويد و برگشت و گفت:اگر با من كاري نداريد من ميروم بخوابم.

مادر گفت:الان تازه سر شب است دوست داشتيم وقتي بر ميگردي با هم حرف بزنيم

پدر گفت:بيرون هوا چطور بود ؟با فرانك خوش گذشت؟

اميد بي قرار تر از ان بود كه به پدر و مادرش جواب بدهد و گفت:خيلي خوش گذشت فقط خسته ام و احتياج به استراحت دارم شب بخير.

اميد شماره بهار را گرفت

-الو تويي اميد؟چه خوب كه زنگ زدي.

-سلام حالت چطوره؟

خوب نيستم دارم ميميرم

دل اميد به لرزه افتاد

-چت شده مريضي؟

romangram.com | @romangram_com