#نیش_پارت_74


و قبل از اینکه حنانه فرصت اعتراض بیابد گوشی را قطع کرد و بهتزده نگاهش به سمت راست کشیده شد و چشمش به چهره ی پرنفرت پیروز، که پشت شیشه ی باران زده نگاهش می کرد، افتاد.

بیست دقیقه مانده به هشت، هر چه ادم کتابخوان بود توی فروشگاه وول می خورد.

حنانه داشت از اضطراب می مرد و از شانسش همه ی مشتریها هم خریدار بودند، توی همان بیست دقیقه 25 کتاب فروخت و به محض اینکه اخرین مشتری را بیرون کرد صندوق را قفل کرد و پرید بیرون ...

با دستان لرزان ریموت ِکرکره برقی را زد، اولی پایین امد و بی تاب و وحشتزده منتظر پایین امدن کرکره ی سمت خیابان شد که صدای پیروز بیخ گوشش سبب وحشتش شد.

- برو بشین توی ماشین!

و به پشت سرش اشاره کرد. مضطربانه این پا و ان پا کرد پیروز چشمانش را درشت کرد و موکدا گفت: برو دیگه!

- خب درَم که بسته شد بریم عزیزم!

و دستش را گرفت دست یخش را ...

چشمان حنانه همه ی ترسش را نشان می داد و او بیشتر حظ می برد. نزدیک در ِماشین غرورو نداشته اش را شکست.

- باشه ... معذرت می خوام، من بد حرف زدم!

پیروز در را برایش گشود و با خنده ای تمسخرامیز گفت: بیا برو بچه!


romangram.com | @romangram_com