#نیش_پارت_73
پیروز با خونسردی گفت: یه دوست دختر دارم میخواد ... (مکثی کرد و خودش را مقابلش رساند) قیافه تو چه جوری اینجوری کردی؟
حنانه بی انکه نگاهش کند گفت: قیافه ی من مگه چشه؟
پیروز اطراف را نگاه کرد. شهر امن وامان بود. دستش را جلو برد زد زیر چانه اش و وادارش کرد به او نگاه کند.
- چش نیست لبه ... این لبارو کجا اینطوری کردی؟
حنانه با اخم و بغضی که گلویش را خش می داد گفت: لبای من خدادادیه؟!
پیروز از اینکه با دست زدن به او معذبش می کرد کیف کرد و به او که عاصی شده بود و هی صورتش را عقب می برد گفت: اِ خدادادی انقد تابلویی ... (و با خشونت گفت) چی بلغور کردی به انگلیسی!
حنانه مانع اشکش نشد و غرید: به تو چه ... چه کاره ی منی میای اینجا سین جیم می کنی گمشو بیرون!
پیروز اول جا خورد بعد خیلی مودب کنار کشیدو گفت: بله ... بلـــــــــــــــه ... چشم سرکار خانم ... گم میشم بیرون!
و در برابر چشمان نگران حنانه از فروشگاه بیرون زد و باعث شد او نفس راحتی بکشد. شوک زده با خودش گفت”باید از این به بعد همین طوری باهاش برخورد کنم ... اره این لیاقت درست حرف زدنو نداره ... کثافت ِخر “
حتی خجالت می کشید دو سه تا فحش بالای هجده سال به او بدهد تا حداقل دلش خنک شود. خوشحال از ضایع کردن پیروز سرگرم مرتب کردن قفسه ها شد که موبایلش زنگ زد. ناباورانه به شماره ی پدرش خیره شد و گوشی را برداشت.
- الو بابا سلام!
امیر با مهربانی خوش و بشی کرد و گفت: حنانه جان پیروز خان زنگ زد اجازه گرفت شب ببرت رستورانش منم اجازه دادم خواست بهت بگم ساعت 8 منتظرش بمونی ... حواستو جمع کن!
romangram.com | @romangram_com