#نیش_پارت_72
حنانه تبسمی روی لبش نشاند و گفت: براش گذاشتم کنار
متوجه نگاه پرتمسخر پیروز شد و تازه یادش امد او انجاست. تنش لرزید. یاد پرونده ی زیر بغل ِ پیروز افتاد. یاد تهمت زدنش با اینحال خیلی خونسرد کتابی را که رهام می خواست از قفسه ی نزدیک میز برداشت و گفت: بیا رهام به خانم رسولی سلام برسون؛ پاش بهتره؟
رهام جلوتر امد و تازه پیروز را دید و اهسته تر گفت: اره خوبه ... ممد نیست؟
- نه امروزم نیومده!
رهام به پشت جلد کتاب نگاه کرد پولش را داد و گفت: بهش سلام برسون، راستی پیشاپیش سال نوت مبارک!
حنانه لبخند دیگری زد و گفت: سال نوی شما هم مبارک!
پسر جلوی در ایستاد و جمله ای به انگلیسی گفت، با اینکه پیروز انگیلسی اش افتضاح بود اما متوجه لحن مشکوکش شد و حس کرد چیزی درباره ی او گفت. حنانه نیم نگاهی به پیروز انداخت و متقابلا جوابش را به انگلیسی داد و پسر دقیق تر از پیش به پیروز زل زد و از او هم خداحافظی کرد.
پیروز سری تکان داد و گفت: شما با هر مشتری ای که می یاد اینجا همینطوری؟
حنانه پوفی کشیدو پرسید: یعنی چطوری؟
- همینجوری لاس می زنی!
حنانه با غیظ نگاهش کرد و پرسید: کاری داری اینجا یا نه؟ چون یادمه قرار بود ریخت همو نبینیم!
romangram.com | @romangram_com