#نیش_پارت_75

و حنانه مستاصل و بیچاره مجبور شد تا سوار شود. حتی هوای گرم و مطبوع داخل ماشین هم حالش را جا نیاورد.پیروز معلوم بود با دمش گردو می شکند شادو شنگول پخش را روشن کرد و ترانه ای را که ان روزها حسابی گل کرده بود با صدای بلند گوش کرد.

همه چی ارومه توبه من دل بستی

این چقد خوبه که تو کنارم هستی ...

با صدای بلند خواننده را همراهی می کرد به حنانه که به جان ناخنهایش افتاده بود محلی نمی داد. بیست دقیه بعد در میدان “هروی”روبروی رستوران سلطانی، ماشین توقف کرد. حنانه با دیدن سالن نسبتا شلوغ رستوران نفس راحتی کشید و خودش ار جمع و جور کرد.

قبل از پیاده شدن، پیروز گفت: درست رفتار کنی ها ... خیر سرم نامزدمی مثلا...

به رخ کشیدن این موضوع که پیروز با اکراه ازان یاد می کرد هیچ جذابیتی برای حنانه نداشت. سامان از پشت صندوق سرک کشید تا نامزد پیروز را ببیند. همین امروز فهمیده بود او نامزد کرده و هنوز باورش نمی شد.

اما غیر از او “عابدین و کریم و فرامرز” پیشخدمتهای سالن هم کنجکاو بودندو زیر زیرکی به پیروز و نامزدش نگاه میکردند که با چشم غره ی جانانه اش حساب کار دستشان امد و همه چیز خیلی زود عادی شد.

حنانه کنارش ایستاد و به سالن بزرگ و شیک رستوران خیره شد و یکباره جای دلشوره اش را دل ضعفه گرفت.

عطر پلوی زعفرانی و کباب و قورمه سبزی حالش را خراب کرد. یک لحظه با خودش فکر کرد”چندماهه قورمه سبزی نخوردم”

نزدیک شهر کتاب پر بود از فست فود که حنانه زیاد اهلش نبود تنها تهیه ی غذای ان اطراف هم جز کباب و جوجه چیز دیگری نداشت که از بس خورده بود دیگر حالش را به هم می زد.ارزو کرد امشب یک شام گرم و سیر بخورد یک قورمه سبزی ترش و چرب!

آه عمیقی کشید و نفهمید با کی و چند نفر سلام و علیک کرد از سالن عبور کردند و پشت یخچالهای بزرگ حاوی نوشابه و سالاد داخل راهروی کوچکی شدند و پیرزو درب اتاقی را گشود و حنانه باز پر ِ ترس شد.

اتاق کوچک و مرتبی بود با صندلی و میز و گلدان نخلی مصنوعی لب تاپی روی میز، و چند تایی پوستر از میز غذا و عکسی بزرگ از پدر ِ پیروز ...

romangram.com | @romangram_com