#نیاز_پارت_487

-چقدر خودت رو مطمئن تحويل ميگيري ؟! يه جور كه كم مونده منم باورت كنم ...
-راهه ديگه اي جز اين مگه داري ؟!
خنده با نمكي كردم و گفتم ...
-پس نه ... تنها راه خوشبختيم با تو بودنه ...
اينبار واضح روي گونم رو ب*و*سيد و من رو محكم تر از قبل تو آغوشش فشرد و گفت ...
-تو كه حرف دلم رو ميدوني چرا اينقدر حاشيه ميري ... نياز بگو از طرف تو هم شدنيه تا براي هميشه مال هم بشيم ...
خنديدم و باز با خنده شك و ترديدم رو به زبون اوردم ...
-تو كه گفتي چه بخوام چه نخوام مال توام ... پس چه احتياجي به موافقت منه ...
كمي من رو از خودش جدا كرد و تو چشمهام نگاه كرد و گفت ...
-پس قبولم كردي ؟! پس بخشيديم؟! پس براي هميشه مال من ميموني ؟!
تو چشمهاش خيره شدم و فقط لبخندي زدم، گفتم ...
-چايمون رو بخوريم بهتر نيست ؟!
چشمهاش رو كلافه بست و گفت ...
-بخور ... من ميل ندارم ...
-اينطوري كه نميشه ... تو اينجارو معرفي كردي ... بس خودت اول بايد امتحانش. بكني ...
-نترس سمي نيست، بخور ...
-از كجا معلوم ... تو قبلا من رو از خلوص نيتت محروم نذاشتي ... يادت مياد كه ؟!
اخمي كرد و گفت ...
-تو دروغ ميگي يادت رفته ... تو يادت نرفته كه راه به راه به روم ميزني ... باشه، چرا پس اينجوري كه دلم رو ميشكوني همينقدر هم جسارتت رو روي نه گفتنت نشون نميدي ... نياز تكليفم رو روشن كن ... نگات بهم ميگه اره، اما كلامت تل*خ*تر از صد تا نه گفتنته ... نياز من گيج شدم ...
-كيان ... من نگاهم حرف دلم رو ميزنه اما كلامم حرف منطقم رو ... منطقم ميگه ... نه ... چون اعتمادي با توجه به شناختم رو تو به خوشبختيم ندارم ... به اعتبار حرفهات شك دارم ... اما دلم هنوز ميخوادت، دلم هنوز عاشقته ... ولي نميتونم منطقم رو ناديده بگيرم ... منطقم شانس خوشبختي با يه مرد غريبه رو بيشتر تاييد ميكنه تا تو ... كيان بودنه من با تو جز جنك سرد مابينمون و لبخند هاي زوركي چيزي رو به ارمغان نمياره ...
دستي تو موهاش ميكشه و ميگه
-به منطقت بگو اين كياني كه داري رد ميكني كنار خودش همه رو خط ميزنه ... نميذاره دست بني بشري به نيازش بخوره ... نياز ... قبلا هم بهت گفتم ... صد ميليون بار ديگه هم لازم باشه بهت ميگم ... تو فقط ... فقط ... مال مني ... اين رو بفهم ... گوش نكن ... بفهمش ... تا امروز هر چي خواستم به دست اوردم ... تو كه ديگه صد در صد مال خودمي ؟!
از كنارش بلند شدم، جدي تركش كردم و از كافه اومدم بيرون ... از دستش عصبي شده بودم ... بايد اون لحظه اونجا رو ترك ميكردم ... من همچين هم تو سري خور به نظر نميرسيدم كه بخواد با كلامش من رو خورد كنه ... طوري حرف ميزد كه. به دست اوردنم براش مثل آب خوردن ساده باشه ...
تا نيمه هاي كوچه رو رفتم ... تاريك بود و خلوت ... اما امنيتي خاص محسوس بود ...

@romangram_com