#نیاز_پارت_486
لبخندي زدم ...
كمي نشسته بوديم كه خيلي غير منتظره گفت
-نياز ...
از اونجايي كه خيلي به هم نزديك بوديم بر نگشتم و گفتم ...
-بله ...
-ميگم ... دو نفره بيرون رفتن هم حال داره ها ...
خنديدم و گفتم ...
-تو ديگه چرا از اين حرفها ميزني ؟!تو كه سابقه درخشاني داري همچين ميگي انگار بار اولته كه دونفره با يك خانوم قرار ميذاري ...
-خب با اين احساسي كه بر قرار هست منظورم بود ...
خودم رو زدم به سادگي و گفتم ...
-كدوم احساس بر قراره ؟!
-اين عشق و محبت رو ميگم ...
سرش رو كم كم كنار سرم برد و زمزمه كنان كنار گوشم گفت ...
-همين احساس كه الان دارمت و پيشم نشستي ...
-خيالات برت داشته ... اين همچين حس نابي نيست ... نميدونم شايد من دركت نميكنم ...
اهسته كنار موهام و شقيقه ام رو ب*و*سيد و گفت ...
-قبلا كه اين حس رو درك كردي ... نياز تو خيلي تخسي دختر ... منم عاشقه اين اخلاقتم ...
-خب هر كي يه اخلاقي داره ... منم از شانس خوبم تخس شدم ... تخس بودم ... اين بلا ها سرم اومد ... اگر مظلوم و ساكت بودم چي ميشدم ...
-باز هم پيش خودم بودي ...
-چه حامي خوبي هستي كيان ... يادم باشه هر وقت شوهر كردم ... تو رو هم نشونشون بدم، تا ازم دفاع كني و بگي كه تنها نيستم ...
خنده اي كرد و باز كنار سرم رو ب*و*سيد و گفت ...
-شوهر؟! من رو به خودم ميخواي نشون بدي ؟!
ته دلم باز قندي سابيده شد ...
ب*و*سه هاش رو چون اهسته بود ناديده ميگرفتم اما خيلي زيبا مخفيانه لذت ميبردم، يك كششي ما بينمون بود كه مدام از كناره گيري و دوري ازش اجتناب ميكردم ... بوي ادوكلنش م*س*تم كرده بود ... انگار دنباله موهام هم كه با انگشتهاش داشت نوازش ميشد. حسي ماوراي توصيف داشت ... چون بي نهايت بهم حس خوبي ميداد ...
@romangram_com