#نیاز_پارت_480
از شيطنتهاش كم كم داشت خوشم ميومد ... بيشتر با روحياتم جور ميشد ...
ايستادم و اهسته در رو باز كرد و رفت تو ...
به، به ... چي ميديدم ... يك دختر نسبتا تپل روي ميز نشسته ... يك مرد تقريبا چهل ساله مشغول كامپيوتر پشت يك ميز ديگه ... و باقي افراد هم هر كدوم مشغول كاري ... در كل ده يا دوازده نفري ميشدند ...
با ورود ما كيان چهره اش رو در هم كرد و با زبان هلندي مشغول به صحبت شد ... دخترك بيچاره چنان ترسيد و از روميز اومد پايين كه من خندم گرفت ...
از لحن گفتارش معلوم بود كه با همشون داره با جديت بر خورد ميكنه ...
دستم رو گرفت و من رو به سمت اتاق كار خودش كشوند ... تو اون جمعيت صحيح نميديدم دستم رو از تو دستش خارج كنم ...
سنگينيه نگاه ها رو روي خودم حس ميكردم ...
اون مرد چهل ساله اي كه از همه پخته تر به نظر ميرسيد اومد دنبالمون و تا خواستيم وارد اتاق بشيم ... نميدونم چي گفت كه كيان برگشت ... و من هم به نا چار برگشتم، همه چشمها رو به من يا كيان بود ...
كيان داشت همزمان جوابش رو ميداد ... كه ديدم دست من رو بيشتر فشار ميده و به همشون نگاه ميكنه، كم يا بيش تو چشمهاي من هم نگاه ميكنه ... صحبت ميكرد و من ناتوان از صحبتش ... تا اينكه ديدم نگاه هاش با لبخند همراه شده و به صحبتش ادامه ميده ...
-من اصلا نميفهمم چي داريد ميگيد ...
خنده اي كرد و باز رو به همه نگاه كرد و چند. كلمه اي باز هلندي حرف زد، همه خنديدند، اينبار شروع به انگليسي حرف زدن كرد ...
-مجبوريم براي اينكه عزيز دل من هم بفهمه كه ما در مورد چي حرف ميزنيم انگليسي صحبت كنيم ... ايشون نياز هستند ... كسي كه از اين به بعد تا هميشه كنارم ميبينيدش، براي چي رو هم بعدا به طور كامل ميفهميد ...
همه باهام احوالپرسي كردند و من هم جوابگو شدم ... اما تو شوك رفتار كيان بودم ... اين چه كاري بود ...
-تبريك ميگم ... نياز ... كيان پسر خوبيه ...
همه چيز خود به خود داشت انجام ميشد و من تو دركشون كمي مشكل داشتم ...
-ممنونم ... بله صد در صد همينطوره ...
-چطوري حالا با هم اشنا شديد ... تو سفرت به ايران؟
يه دختر تقريبا سي ساله ... اما بسيارزيبا ... و خوش اندام ...
همه نگاه ملامت باري بهش انداختند و بعدش كيان جوابش رو داد ...
-نياز از همكارهام توي ايران بود ... از همون نگاه اول ديوونش شدم ... سوال ديگه اي ميخواي بپرسي ... راحت باش بپرس ... اخرين بار هم كه ب*و*سش كردم ... همين الان جلوي شما ميشه اخرين بار ...
تو يك چشم به هم زدن ... صورتم رو بالا اورد، رو صورتم گوشه و نزديك لبم رو ب*و*سيد ... اون هم خيلي با احساس ...
حس غريبي بود ...
-خب حالا ديگه چي رو جواب بديم ...
همه شروع كردن به دست زدن و تبريك گفتن ... من هنوز مات و مبهوت بودم ... اين همه شوك تو يك لحظه خيلي برام زياد بود ...
@romangram_com