#نیاز_پارت_479
-خودم يادت ميدم ... لازمه ... مخصوصا اينجا ...
-حالا وقت واسه اينكار زياده ... يخرده كه جابه جا شدم دنبال اين كارها رو هم ميگيرم ...
-اينجا هوا نه ماهه سال ابري و باروني و برفيه ... سه ماه ... اون هم شايد افتابي باشه ... واسه همين مردمش سالي يك بار رو صد در صد يه مسافرت به جاهاي گرمسيري ميرن ... اكثراً هم ميرن جنوب فرانسه يا اسپانيا ...
لبخندي زدم ...
-جالب ...
-بعدا با هم ميريم ...
اينبار باز نگاهش كردم و گفتم ...
-مسافرت رو ديگه همه با زوجشون ميرن با كسي كه دوستش دارن ... اونوقت تو ميخواي با من بري ...
نيم نگاهي بهم كرد و گفت ...
-خب واسه من تو همون شخص مورد نظري ... من دوست دارم با تو همه جاي دنيا رو بگردم ... دوست دارم هميشه كنارم باشي ...
اخم كردم ...
-اونوقت اگر من نخوام يا نباشم چي ميشه ...
-كيان داغون ميشه ... كيان به خاك سياه ميشينه ... اصلا حتي تو فكرم هم نميگنجه كه همچين چيزي بخواد دوباره اتفاق بيوفته ...
از چي حرف ميزد ... ابراز علاقه ... اون هم به من؟ يعني حقيقت رو داشت به زبون مياورد ؟ خداي من چي ميشنيدم ...
-الان كجا داريم ميريم ؟
فهميد حرف رو عوض كردم ...
-دارم ميبرمت شركتم ... يه چند تا برگه هست بگيرم ... بعد ميريم سينما ... خوبه؟
از برنامه راضي بودم دليلي براي مخالفتم نديدم ...
-باشه ... خوبه ...
نيم ساعتي تو راه بوديم تا به مقصدمون رسيديم ...
يك اپارتمان ساده ... كه طبقه سومش دفتر هيراد بود ...
پشت در دفتر ايستاديم ...
خواستيم بريم تو كه كيان مكث كرد و بعد گفت ...
-هيسسسس ... اروم بريم تو غافلگيرشون كنيم ... ببينم چي كار ميكنن ...
@romangram_com