#نیاز_پارت_478
-مهم نيست ...
-اگه دوست نداري با من بياي خب بر گرد برو خونه ... موردي نداره ... من فكر كردم معذبي ... واسه همين خواستم باهام بياي ...
نيم نگاهي بهش انداختم و گفتم ...
-الان ديگه برگشتنم با همراه شدنم فرقي برام نميكنه ... بريم ...
نفسي عميق كشيد و از كوچه خارج شديم ...
خيابونهاي تميز اما بسيار خلوت ...
-چقدر زود رنج شدي ... اين مدلي نبودي
خنده كوتاهي كردم و گفتم ...
-از اول همين بودم ... تو دقت نكرده بودي ...
-نه ... جديدا. زود رنج تر شدي ...
-بگذريم ...
-از كي ؟
-از من ...
-امكانش وجود نداره ...
-واسه من امكان پذيره پس واسه تو هم هست ...
لبخندي زد و گفت ...
-اين سر زبون تو ... هيچ وقت واسه جواب تورو جا نميذاره ...
-خب اين هم خودش نعمت بزرگيه ...
-اين هم حرفيه ...
باز سكوت بينمون حاكم شد ...
وارد اتوبان شديم ... معلوم بود كه ميخواد از شهر خارج بشه ...
حرفي نزدم و به جاده نگاه ميكردم ...
-رانندگي بلدي؟
-نه ... تا حالا پشت فرمون ننشستم ...
@romangram_com