#نیاز_پارت_481

مدام ميگفتم مرسي، بعد از چند لحظه زير نگاه هاي جالبشون با كيان به سمت اتاق كيان رفتيم ...
يك اتاق خيلي ساده اما شيك و مدرن ...
منتظر بودم تا در بسته بشه و از كيان جوياي دليل رفتار هاش بشم ...
-اين چه كاري بود ... تو اگه فردا بياي و من باهات نباشم نميگن دوست دخترت كجاست ؟ اصلا به چه اجازه اي من رو تو جمع ميب*و*سي؟
اومد جلو و بازوم رو گرفت و قبل از اينكه من رو تو اغوشش بكشه گفت ...
-به اين اجازه ب*و*سيدمت ... چون چند وقته كه ماله من شدي و خبر نداري ... من نگفتم دوست دخترمي ... گفتم عزيز دلمي ... چون واقعا عزيز دلمي ... كي گفته من تو رو ديگه نميبينم ... من فكر اينكه نتونم يك روز تو رو ببينم. ديوونم ميكنه ... پس ديگه از اين حرفها نزن ...
من رو محكم تو اغوشش كشيد ...
دوباره همون بو ... دوباره همون گرما ... چقدر دلم براش تنگ شده بود ... اما ... اما ... ته دلم حس بدي بود كه مبادا دوباره بازيچه بشم ...
-ميشه ولم كني كيان؟
-چند لحظه تو ب*غ*لم باش. بعد ولت ميكنم ...
-كيان گفتم ولم كن، بگو باشه ... من از اين كه من رو مقابل كار انجام شده ميذاري متنفرم ...
-چه كار انجام شده اي ... اينكه ميگم مال مني كار انجام شدست؟ اينكه ميگم دوستت دارم ... كار انجام شدست؟
از اغوشش اومدم بيرون و گفتم ...
-نه اينكه به زور حرفت رو به كرسي مينشوني كار انجام شدست ... اينكه جلوي جمع بدون اينكه نظر من رو بخواي من رو نامزدت معرفي ميكني كار انجام شدست ... تو انگار اين مسئله رو هنوز درك نكردي كه ميگم تو قلب من تو فكر من تو احساس من تو فقط كياني ... يك موجود و يك انسان عادي و يك حس خنثي ... تو برام كاملا يك دوستي ... يك دوست رفتارش نبايد تا اين حد نزديك باشه ... من اينده خودم رو با تو نميبينم ... درك كن كيان ...
دستي. از روي كلافگي تو موهاي خوش حالتش كشيد و گفت ...
-اگه بگم غلط كردم ... گذشته رو فراموش ميكني ؟
-شوخيت گرفته ؟من گذشته رو خيلي وقته كه فرا موش كردم ...
-دروغ نگو بهم نياز ... تو هنوزگذشته روفراموش نكردي ً، فراموش نكردي كه مدام ميكوبيش تو سرم ... نياز من ميخوامت ... من از اين حس كه تو مدام بهم ميدي متنفرم ... نياز بهم احساس واقعيت رو بگو ...
اخمي كردم و گفتم ...
-احساس واقعيم؟ احساس واقعيم رو بگم كه اخرش چي بشه ... ؟! گيرم كه دوستت داشتم و دارم ... چه فرقي به حالم ميكنه ... بهت بگم دوستت دارم كه باز جواب دوست داشتنم رو طوري كه خودت دوست داري بدي ؟ بهت اعتماد كنم.تا هر بلايي خواستي سرم بياري ... نه كيان ... من اگر دوستت هم داشته باشم قلبم راضي به همقدم شدن با تو نيست ... كيان چشمهام ترسيده ... كيان تو من رو خواسته نا خواسته خورد كردي ... كيان ... كاش ميفهميدي كه دنياي من تا پارسال چي بود و امسال اون دنيا تبديل به چي شد ... مقصر خودم بودم ... از تو هم ناراحت نيستم ... من ساده بودم و ضربه اين سادگيم رو خوردم ...
-نياز، نياز ... من به چه زبوني اخه بگم ... دنبالش رو نگير ... من بدون تو نميتونم زندگي كنم ... من يه روز نبينمت انگار يه گمشده دارم ... نياز دركم كن ... قبول دارم بد كردم ... اما بهم فرصت جبران بده ... من عالم و ادم رو به زانو در ميارم اما خودم جلوت دارم زانو ميزنم ... نياز ... نياز ... من رو بفهم ... من پشيمونم ... اشتباهم رو پاي نادونيم بذار ...
ذره ذره
، حرفهاش بيشتر رخنه ميكرد تو وجودم ... تو چشمهاش ديگه اون برق ريا نبود ... صداقت موج ميزد ... بازوم تو دستش بود و با قاطعيت ندامتش رو به گوشم ميرسوند ... لحظه به لحظه تصميم رو براي من سخت تر ميكرد ... ترس از جواب داشتم ... چشمهام رو بستم و گفتم ...
-كافيه كيان ... بايد فكر كنم ... براي اين فكر كردن هم نياز به زمان دارم ...

@romangram_com