#نیاز_پارت_287

از زرشک پلوی بشقابم تا اونجاکه تونستم خوردم ... وقتی دیدم کیان میخواد حالم رو بگیره شروع کردم باهزار بدبختی ازمرغهای سرخ شده بشقابم خوردم ...
کیان چهار چشمی نگاهم میکرد و مطمین بودم که متوجه حال من شده بود ..
-میگم شیما میدونستی که نیاز لب به مرغ نمیزنه؟
با این حرف کیان برق از سه فازم پرید به نظرم کار درستی نکرد بیچاره با کلی زحمت این غذا رو تدارک دیده بود یک کاره نه گذاشت و نه برداشت گفت نیاز این غذا رو دوست نداره ... خیلی رفتارش نا پسنده ...
از حرصم دو لپی افتادم به جون مرغهای تو بشقابم و بشقابم رو خالی کردم ...
-کیان خان این چه حرفیه میزنین من مرغ دوست دارم مخصوصا مرغهایی که تو خونه درست بشه ...
شیما از صورتش مشخص بود که حالش بد جور گرفته شده ...
-وای نیاز تقصیر من شد من باید همون دیروز ازت میپرسیدم ... عزیزم نخور دیگه الان زنگ میزنم از بیرون برات غذا بیارن ...
دستپاچه شده بود و من بد تر از اون معذب ...
-نه نه شیما جون من اگه غذایی رو دوست نداشته باشم نمیخورم اما غذای شما واقعا خوشمزه هست .. کیان خان هم صد در صد داره سر به سر شما میزاره دیگه پسرتون رو خودتون بهتر از هرشخص دیگه ای میشناسین ...
-کیان بس کن چرا الکی آدمو اذیت میکنی ... نیاز راست میگه اگه دوست نداشته باشه خب نمیخوره ...
کیان فقط میخندید و زیر چشمی بهم نگاه میکرد چقدر این نگاه ها دوست داشتنی بود اما حیف که من خیلی زود از قصد و نیتش مطلع شدم وگرنه همین طور با هر نگاهش به اوج میرفتم ... من از چی حرف میزنم ... حیف ؟! من از رو نمیرم ..باز با دیدنش خودم رو باختم ... باید خودم رو کنترل کنم
شام تموم شد و شیما از سر میز بلند شد ... به همراه شیما، کاوه هم بشقاب به دست بلند شد ... من موندم و کیان ..
کمی سرم رو گرم لیوان نوشابه ام کردم و ...
کیان مشغول خوردن سالاد بود که از جاش بلند شد و رفت آشپز خونه و بلند رو به شیما گفت ...
-شیما جان نمک باز سر میزت نبود ...
صد در صد اطمینان داشتم که باز بر میگرده و روبروی من میشینه من هم برای اینکه بیشتر مقابلش نشینم از جام بلند شدم و به قصد اینکه بشقابم رو به آشپزخونه ببرم به سمت آشپز خونه رفتم
دم در آشپزخونه سینه به سینه هم در اومدیم ...
با کفشهای پاشنه دارم تقریبا سرم تا گردنش میرسید ...
بشقاب به دست روبروش ایستادم ...
شتاب قدمهای کیان اینقدر زیاد بود که خورد به بشقاب دستم اما خوشبختانه از دستم نیوفتاد ...
خودش انگار از این همه نزدیکی جا خورده باشه دستش رو به بشقابم گرفت و تو چشمهام نگاه کرد و گفت
-واو ..واو ... آروم تر ..
آهسته طوری که کسی نشنوه تو چشمهاش نگاه کردم و گفتم

@romangram_com