#نیاز_پارت_286
-چه جالب من هم بچه همون طرفها هستم ..
شیما برای من ظرف ترشی رو نزدیک تر آورد و گفت ...
-تو تو اونجا بزرگ شدی ؟
-تا هفده هجده سالگی بله ...
همزمان کیان وارد شد و بی حرف و کلامی فقط با گفتن یک کلمه ببخشید سر جاش یعنی روبروی من نشست ...
شیما همون کارهایی که برای من کرد برای کیان هم انجام داد ..
- به به زرشک پلو با مرغ ...
نا خود آگاه از مکث کردن روی اسم مرغ به کیان نگاه کردم دیدم با پوزخند و مرموزی داره بهم نگاه میکنه تازه یادم افتاد که کیان از اینکه من لب به مرغ نمیزنم مطلع هست ...
خدا کنه شیطنتش گل نکنه ...
-میگفتی نیاز جان ... از هفده هجده سالگی از خونه پدری زدی بیرون ؟
خنده کوتاهی میکنم برای اینکه خیلی جالب در موردم فکر میکرد ..
نه من از سن یازده سالگی از خونه پدریم زدم بیرون ..
شیما اخم کوتاهی کرد و گفت
-کنجکاو شدیم نیاز جان بگو ببینم چجوری شد که م*س*تقل شدی
اصلا تمایلی به تعریف از گذشته نداشتم چون میدونستم جو رو کاملا غمگین میکرد
-من وقتی ده یازده سالم بود پدر و مادرم رو تو فاصله کوتاهی از هم از دست دادم بعدش هم داییم مسیولیت نگهداری از من رو به عهده گرفت ...
-چه دایی مهربونی ..خدا نگهش داره..
-چند ماهی میشه که داییم رو از دست دادم
-اوه متاسفم نیاز جان ...
کیان اینبار پرید وسط و گفت
-نیاز تعارف نکن از مرغش هم بخور ...
هم زمان یک تکه بزرگ دیگه از مرغها رو برام گذاشت وگفت
-کاوه صبر کن این دختریه لقمه غذا شو بخوره
چقدرهم که نگران منه آقای بی وجدان ... دارم برات کیان خان ...
@romangram_com