#نیاز_پارت_288
-کی به کی میگه ...
بشقاب رو دادم دستش و اون هم با میل تمام گرفتش ... یک لحظه به خودم اومدم دیدم کیان غرق در تماشای تیپ متفاوت امروز من شده ..از کفشهام گرفته تا موهام ... زیر اسکن چشمهاش رفتم
زیر نگاهش معذب بودم برای همین ابرویی بالا انداختم و گفتم
-مشکلی پیش اومده ؟
خندید و با انگشت شصتش روی لبش کشید گفت ..
-مشکل که ... از وقتی خوشگل شدی مشکل هم شدی ... تیپ کردی ...
رفتارش برام جذاب بود اما باز خودم رو کنترل کردم ... اخم کردم و ترجیح دادم بی جواب بزارمش ...
از کنارش رد شدم و رفتم داخل آشپزخونه ...
-شیما جون کمک نمیخوای ؟
-نه دخترم ..برو بشین عزیزم الان میام ..
-خب کمکتون میکنم تموم شد با هم میریم ..
-مرسی نیاز جان لباست کثیف میشه ...
-مهم نیست که ...
دستمال گرفتم و شروع کردم به خشک کردن ظرفها ...
شیما تند و فرز کار میکرد و من هم به ناچار تند تند ظرفها رو خشک میکردم سکوت مابینمون بر قرار بود تا اینکه برای شکستن سکوت من پیش قدم شدم ...
-شیما جون شما چند وقته که بلژیک هستید ؟
-من با کاوه ازدواج کردم بعد رفتم بلژیک یعنی دقیقا سی و شش سال ..
-مدت خیلی زیادیه ..هر سال میاید ایران ؟
-نه امسال استثنا بود که اومدیم وگرنه هر سال با کاوه یه کشور رو میگردیم ..
-آهان پس امسال برنامتون بهم خورد ..
-آره دیگه هم به خاطرکیان هم برای سوپرایزش ...
-سوپرایز ؟
مشتاق شدم ... خوب داشتم حرف از زیر زبونش میکشیدم ..
-خب همون سوپرایزی که براش کردم دیگه بلیط ترکیه ... گفت میخوام با یکی از دوستام برم ریلکس کنم منم گفتم چی بهتر از این ایده ...
@romangram_com