#نیاز_پارت_253
دستهام کاملا قاب صورتش شده بود ...
چشمهام دوباره پر از اشک شده بود ...
لبهام از بغض میلرزید ...
اشک هام بی مهابا میریخت ..
بعد از چند دقیقه خندیدن چطور ممکن بود اون خنده های ظاهری اینقدر سریع جای خودش رو به اشک و بغض بده..
گ*ن*ا*ه ازاد بود ... زندگیم از حد و مرز دور بود ... انگار من نیازی بی درد بودم و تنها نیازم برای تکامل یافتن، بودن با کیان بود ...
تو چشمهام نگاه میکرد ..
نزدیک تر شدم..
با دستهای لرزونم صورتش رو نزدیک صورتم اوردم ... روی نگاه کردن تو چشمهاش رو نداشتم اما محتاج نزدیک شدن بودم ...
تار میدیدمش ...
چشمهام رو بستم ...
...
ب*و*سيدمش ... ارام ...
...
تمام حرارت بدنم وارد سرم شده بود..
دستهام یخ زده بود ...
دوستش داشتم ...
چشمهام بسته بود ...
فقط بی حرکت مونده بودم..
جرات حركت دادن به لبهام رو نداشتم ... همونقدر که جسارت نشون دادم و ب*و*سیدمش خودش کلی بود..
خواستم بیشتر تو اون حالت بمونم که دیدم بی کلام من رو از خودش دور کرد ...
بدش اومد؟ ... حسی بهش دست نداد؟خب نباید هم دست بده ... این منم که فقط دوستش داشتم ...
زمان زمان اعتراف بود..
تو اون تاریکی باید اعتراف میکردم که دلیل این همه بد خلقی هام چی بوده ...
@romangram_com