#نیاز_پارت_252
بی توجه به درخواستم روی صورتم رو نوازش میکرد و حرف میزد ...
-میدونی که تو بهترین دوستی هستی که تا به الان تو زندگیم اومده؟با اینکه خیلی با هم سر و کله زدیم اما تو برای من یک دونه ای ... اینقدر عزیزی که اولین نفری که میخواستم خونوادم ببیننش تو بودی ... نیاز..تو خودت میدونی که چقدر دوست داشتنی هستی ...
اینقدر ناراحت و دلشکسته بودم که حرفهاش رو نمیتونستم به خوبی درک کنم ... امکان نداشت ... اون برای دلداری من این حرفها رو میزد ... وگرنه چطور ممکن بود که من برای کیان دوست داشتنی و با ارزش باشم ...
لبخندی زدم و تو چشمهاش نگاه کردم و گفتم..
-این نظر لطفته ...
خندید و مهربون با انگشتش اشکهام رو پاک کرد و گفت ...
-دیگه نبینم از این چشمهات اشکی بیاد ... تو الان دیگه وقت شوهر کردنته ...
خندیدم و گفتم ...
-حالا تو هم شوخی کن ... امروز که یکیشون رو پروندی ... من که مامان بابایی ندارم که شوهرم بدن یا تو باید شوهرم بدی یا خودم باید دست به کار شم ... تو هم که الان سرت مشغول دنیا و خودته پس میمونه خودم..
برای شوخی وخنده میگفتم ... اما تو دلم درد بود..وگرنه من بودن با کیان رو میخواستم و بس ...
بلند تر خندید و با تعجب بهم نگاه میکرد..
-دختر تو چقدر هولی ... موقعش که برسه خودم مثل یک شیر بالا سرتم ...
نگاهش کردم و با همون لحن شوخم گفتم ...
-اول تو زن بگیر تا من کنار بابا یک زن بابا هم داشته باشم ... خواستگار بخواد بیاد نمیگه این دختره کس و کار نداره؟
دستش رو از روی صورتم انداخت و دستهام رو گرفت ...
دستهای گرمش ارامش قشنگی رو بهم منتقل میکرد ...
-نیاز این رو یکبار میگم دوست هم ندارم دیگه تکرارش کنم ... عشقی که بخواد با کس کار داشتن تو کار داشته باشه همون بهتر از همون اولش نباشه ...
از امیدی که داد دلگرم شدم ...
صدای گیتار زدن میومد ... چند نفر که با هم میخوندند ... فضای پارک رو شاعرانه کرده بودند ...
کنار کیان لذتبخش بود اما لحظه به لحظه دور شدن از کیان برای من غیر قابل تحمل تر میشد ...
دلم رو زدم به دریا نمیدونم جو حاکم بر فضا بود یا نزدیکی بیش از حد کیان که باعث شد حرکتی غیر منتظره بکنم ...
دستهام رو از دستهاش جدا کردم .گذاشتم روی گونه هاش ...
با تعجب نگاهم میکرد ...
تمامیه اعضای بدنم روی احساسم حرکت میکرد و منطق از وجودم خارج شده بود..
@romangram_com