#نیاز_پارت_251
-شام همون ساندویچی که گفتی اما از اونجایی که غذای قبل خونه من بودیم و مهمون تو اینبار بر عکسش میکنیم چون تو خونه نداری غذا رو من میگیرم میریم تو پارک ... چطوره؟
همون پیشنهاد خودش رو به خودش دادم ...
با خنده تو صورتم نگاه کرد و گفت ..
-اینکه خونه ندارم درست اما تو هتل که جای خواب دارم ... میتونیم بریم اونجا ...
باز داشت شیطنت میکرد ...
-خودت داری میگی جای خواب ... جایی برای غذا خوردن نداره که..
-این هم حرفیه..دفعه بعد ...
-دفعه بعدی دیگه نیست دفعه بعد شما با خانومت میای
-اهان اونجوری بیشتر خوش میگذره ...
غم تو دلم خونه کرده بود و کم کم داشتم باهاش کنار میومدم ...
دو تا ساندویچ از یک رستوران خوب گرفتیم و با مخلفات دیگه رفتیم جمشیدیه..
یک جای دنج پیدا کردیم و مثل دو تا دوست نشستیم
تا به حال تو اون پارک نیومده بود ... از دنجیه جاش خوشش اومده بود ...
ساندویچهامون رو گرفتیم و خوردیم ..
کمی به محیط تاریک و دنج نگاه کردیم ... کم کم اطراف خلوت میشد و من و کیان هنوز نشسته بودیم
-خوبیه هوای ایران اینه که چهار فصل رو با هم تو یک زمان داره اما اونور اینطوری نیست ... همیشه برف و باد و بارون ... فوق فوقش تابستونها سمت ما دمای هوا روی سی و دو درجه بیاد تازه اون هم برای دو روز ... اما تا دلت بخواد زمین یخ زده و اب بالا اومده رودخونه ها ... مردم افسرده که خیلی خودشون رو شاد بخوان نشون بدن دست سگشون رو میگیرن و میرن تو پارک یک ساعت میشینن ... من تو همچین ادمهایی بزرگ شدم و ... شیما و کاوه که اصلا خونه نبودند ... من همش پیش مامانی بودم ... الان هم اتاق و زندگیم پیش مامان بزرگمه ... یه اتاق دکوری پیش شیما و کاوه دارم که هنوزم که هنوزه نتونستم باهاش ارتباط بر قرار کنم ..اصلا ازم نمیپرسیدن چی میخوام چی نمیخوام ... از لحاظ مادی همه چی کامل بودم اما عاطفی محتاج بودم ... از بچگی هر اتفاقی تو مدرسه میوفتاد ثانیه شماری میکردم که ویکند«روز تعطیلی اخر هفته» بشه تا مامانی بیاد . من براش تعریف کنم ... مامانی اوایل زیاد میومد ایران اما این اواخر خیلی مریض احوال شد ... خواست امورات هتل رو بده دست کاوه که فکر کرد کاوه از عهده اش بر نمیاد برای همین من رو مسئول رسیدگیش کرد ... روزی که هتل رو زد به نامم گفت این ارزش مادیش برای من مهم نیست این هتل ارزش معنوی داره این نتیجه زحمت چندین سال منه که به اینجا کشیده شده من برای جواب گرفتنش دارم میسپرمش به تو ... پسر شیطونی بودم اما شیطنتم در حد هم سن و سالام بود ... بچگی کردم اما بزرگتر از سنم میفهمیدم ... دوست دختر زیاد داشتم اما به همشون به چشم سرگرمی نگاه میکردم ... برام خیلی چیزها تو اولویت بود ... اونجا روابط نزدیک مثل دست دادن و سلام علیک میمونه ... دختره تا با پسره نباشه نمیتونه بفهمه که میتونه فردا هم جواب سلامش رو بده یا نه ... حالا استثنا همه جا هست نه اینکه نباشه اما من یا نود و نه در صد از پسر هایی که تا الان میشناختم با هر دختری دوست بودن فوق فوقش به یک ماه میکشید ... بعدش اونایی که سالم بودن که تعدادشون زیاد هم نیست درمیرفتند و بقیشون هم که راه میدادن ... من تو همچین محیطی بار اومدم ... دختر هایی که تو این سی و سه سال زندگی باهام بودند همشون هدفشون تو زندگی چیز دیکه ای بود که تو زندگی من جایی نداشتند ... یه جورایی چشم و گوشم باز شد ... تا اینکه به سفارش مامانی و مخالفتهای شیما من اومدم ایران ... زبونشون رو بلد بودم ... مینوشتم و میخوندم اما سخت بود تا تنهایی گلیم خودم رو از اب بکشم بیرون ... روز اول هم که با برخورد شیرین و به یاد موندنی تو روبرو شدم ... تو دلم گفتم مثل خیلی از دختر های دیگه که باهاشون برخورد داشتم با این هم بر خورد میکنم ... امااولین بارم بود که با یه دختر امروزی اون هم از جنس ایرونیش برخورد میکردم ... اون جسارتی که تو رفتارت دیدم کمی ترس تو تنم انداخت ... همون شب به مامانی گفتم ... گفتم که یکی از پرسنل باهام ابنجوری بر خورد کرده ... گفت سکوت کن ... حریفت میشدم ... چون مرزی تو رفتارهام نداشتم..اما سکوت کردم ... تااینکه برای شیرین توضیح دادم ... رفتارت رو گفتم ... نشونیهات رو دادم ... اسمت رو گفتم ... شیرین گفت دختر خوبی هستی اما من اصرار داشتم تا یه جوری حالت رو بگیرم ... این تصمیم رو از قبل داشتم اصلا به همین خاطر هم اخراجت نکردم ... میخواستم برنده بشم و بعدش بزارم بری ... اما اجازه خشونت نداشتم چون مامانی و کاوه و شیرین و شیما خیلی ترسونده بودنم..میگفتن رفتارت تو ایران با دختر ها خیلی باید دست به عصا یاشه کوچیکترین اشتباهی رفتی زندان ... خب منم میترسیدم ... ولی وقتی فهمیدم محکمی حال کردم ... فهمیدم میتونم سر به سرت بزارم ... جلوی شیرین باهات شوخی کردم ... شیرین با کاراکتر شوخ من اشنا بود ... اما تو نه این شوخیم رو جدی گرفتی و اون کار وحشتناک رو با من اون هم جلوی دوستم کردی ... شمشیرت رو از رو بستی ... اما باز حریفت بودم ... علی من رو میشناخت با علی از قبل اشنا بودم ... تو یک دوره چند هفته ای که اومده بودیم ایران اشنا شده بودم ... میدونست شیطونم اما دیگه نمیدونست که این کار از من هم میتونه سر بزنه ... خیلی خوب بازی کردی ... با اشکهایی که میریختی کم کم داشت باوم میشد که واقعا باهات این کار رو کردم ... اما من حتی تو خوابم هم نمیدیدم به یه دختر ایرونی حتی دست بزنم ... شنیده بودم که فقط کافیه بهشون دست بزنی تا ببینی چطور بهت میچسبن ... بگذریم ... کش موت یادته ... خیلی فکر کردم که کجا حالتو بگیرم ... تا اینکه موقعیت پا داد و تو رستوران هتل گیرت انداختم ... میدونستم با ابروت دارم بازی میکنم اما تو هم خیلی حرفه ای خودت رو جلوم بی ابرو نشون دادی فکر کردم تو هم از اون دختر های راحتی که اینجور مسایل براشون اب خوردنه ... زیاد شلوغش نکردم ... شانس اوردم چون تو سفر شمالت فهمیدم که چقدر تنها و بی کسی ... عذاب وجدان گرفتم ... تقصیر خودت هم بود اینقدر رو اعصابم میرفتی که کنترل از دستم خارج بود ... مثلا همون ب*و*سه ... ب*و*سه به یاد موندنی بود اما حیفم اومد اش نخورده دهن سوخته باشم ... خب یک تنبیه کوچولو لازمت بود ... حالا از شانس خوب یا بدت تنبیهت رو اینجوری در نظر گرفتم ... خیلی تهدیدم میکردی ..از موقعیتم سواستفاده میکردی اما بالاخره موفق شدم تو پارکینگ گیرت بندازم ... اما اون ب*و*سه خیلی چیزها رو انگار در باره تو عوض کرد ...
یاد گذشته افتادم ..نگذاشتم حرفهاش رو ادامه بده..فاصلمون خیلی کم بود ... تو چشمهاش نگاه کردم ..به بدبختیه خودم خندیدم و با بغضی ناخواسته گفتم..
-اره راست میگی خیلی چیزها رو عوض کرد ... فکر کردی منم مثل خودت پر از تجربه خوب و بد بودم ..فکرکردی اگه این کار و باهام بکنی دیگه میشم مریدت ... یا فکر کنم با خودت گفتی چرا حالا که ضعیف و بی کس هستش من ازش استفاده نکنم ... دیگه نگفتی دارم زندگیش رو با این کارهامجور دیگه ای ورق میزنم ... روزی که اخراجم کردی به پر روییم خندیدی اما من به بی پولی و بی کاریم فکر میکردم ... تو به قدرتت میبالیدی و من تا صبح خواب به چشم نداشتم ... تو راحت به فکر روز مره ات بودی و من به فکر اینکه چطوری به اینده ام سر و سامون بدم ... خیلی سخت بود کیان وقتی جلوی چشمت ضعفت رو کسی به روت بیاره ... تو من رو ادب نکردی تو من رو کشتی..تو با احساسم بازی کردی ... میدونی بعد از اتفاق اون روز تو پارکینگ من چه حالی داشتم و تو چه حالی داشتی ... تو فکر کردی با یه ...
نتونستم به حرفهام ادامه بدم ... برای اولین بار ... اولین بار ... جلوش کم اوردم ... چشمهام همه جا رو تار میدید اما باز طاقت اوردم و مقاومت کردم وصورتم رو برگردونم اون طرف و نگذاشتم ریخته شدن اشکهام ر ببینه..
دستش رو گذاشت کنار صورتم و صورتم رو برگردوند سمت خودش ...
تو چشمهام نگاه کرد ...
دوستش داشتم..کاش میتونستم تو چشمهاش نگاه کنم و بگم ...
-تو داری گریه میکنی؟
-مهم نیست ... میتونی من رو برسونی خونه؟
@romangram_com