#نیاز_پارت_254
-نیاز؟ ... تو ...
بی حس بودم ...
خجالت زده بودم ... حتی با چشمهای بسته هم میتونستم درک کنم که ذل زده به من ... اشکهام میریخت و انگشتم رو که از صورتش جدا شده بود گذاشتم روی لبهام ...
چرا ... چرا ... چرا ...
چرا من همچین خبطی کردم ...
ای وای بر من چطور تونستم با کسی که میدونستم دلش با من نیست این کار رو کنم؟..
وای من دیگه اون نیاز پاک و بی گ*ن*ا*ه نیستم ...
من دست رو حق کسی دیگه گذاشتم ...
از کارم پشیمونم ...
ای چه کاری بود که حتی کیان هم با شوک داره بهم نگاه میکنه ...
هیچ راهی نداشتم جز اینکه حقیقت رو بگم و برای همیشه از زندگیش برم بیرون و گم و گور بشم ...
چشمهام رو بستم و سرم رو پایین انداختم.
-نیاز ... خوبی؟
به دستهای مشت شده ام نگاه میکردم..
تموم تلاشم به این بود که کوچیکترین قطره اشکی از چشمهام نریزه ...
یا باید اعتراف میکردم و یا اینکه میشدم همون نیاز مغرور و لجباز ...
توی بد مخمصه ای گیر افتاده بودم ...
مغزم به سختی فرمان حرکت میداد ... اما ناچار بودم هر طور که شده اونجا رو ترک کنم ...
از جام بدون هیچ کلامی بلند شدم و به سمت سنگفرش پارک رفتم و با گامهای بلند مسافت پارک رو طی کردم..
حتی صدای بلند جوونها و زدن گیتار هم نمیتونست کمکی به حال دگرگونم بکنه ...
دستهام هنوز مشت بودند..خبری از کیان نبود و من نمیدونستم تو اون لحظه باید از این بابت خوشحال میبودم یا غمگین ...
سرعتی که به برداشتن گامهای بلندم داده بودم باعث شده بود تا زود تر از پارک دور بشم..
با اینکه هوا تاریک بود و زمان از سر شب هم گذشته بود باز هم رفت و امد ماشین ها زیاد بود و ورودیه پارک پر از دختر و پسر های شاد و خندون بود..
سراشیبی نسبتا تند خیابان پارک رو مسیرم قرار دادم و بدون هیچ فکری پیش میرفتم..
@romangram_com