#نیاز_پارت_244

بلندی اویزش دقیقا روی گلوم بود و رنگ طلایی خیلی زیبا میدرخشید ..
برای چند ثانیه کوتاه فکر کردم صاحب این گردنبند هستم اما با شنیدم صدای کیان به خودم اومدم و این لذت جای خودش رو داد به غمی بزرگ و قدیمی ..
-خیلی خوشگله ..نه؟به نظرت خوشش میاد ؟
لبخند تلخی رو لبهام نشست و گفتم ...
-اره خیلی قشنگه..فقط باید ببینی روی گردن اون هم به همین کوتاهی میایسته یا اویز تر میشه ... اخه زیباییش به همین کوتاهیشه ...
خندید و گفت ..
-نه فکر کنم تو گردن اون هم همینطور باشه ..
دستش رو گذاشت روی اویز و گردنم ... و کمی اویز رو صاف کرد ..
از تپش قلبم دیگه خبری نبود ..نزدیکی به کیان دیگه تبدیل به ازارم شده بود ..
موهام رو از کنار شونم برداشت و انداخت پشتم و گفت ..
-اقا همین خوبه ..شما لطف کنید بقیه رو بردارید ... حلقه های ساده نامزدیتون رو بیارید ...
غم و اندوه کاری بود که تنها از پسم بر می امد ...
مرد فروشنده باقیه طلا ها رو برداشت و رفت تا حلقه ها رو به خواست کیان بیاره ..
در همین فاصله کیان لبش رو نزدیک گوشم اورد و از تو اینه بهم نگاه کرد و گفت ..
-موهای قشنگی داری ...
.از شدت تپش قلبم. نفسم به سختی بالا میومد ... این بار اولی بود که کیان به یکی از نکات مثبتم اشاره میکرد ..ناخوداگاه خندیدم و از تو اینه گفتم ..
-اوهوم..میدونم ... بر عکس موهای تو ..
خواستم به شوخی این تعریف رو به اخر برسونم که کیان انگار بیشتر محتاج عوض شدن جو بود . چون دنباله موهام رو گرفت گفت ..
-باز پر رو شدی ... کاری نکن تو چشم بهم زدن اندازه موهای من بشه ..
خندیدم و با عشوه ای دخترونه گفتم ..
-هیچ کسی جرات نداره به موهای من نزدیک بشه ..
با مزه خندید و گفت ...
-اه ... حتی همسر محترمتون؟
فرصت خوبی بود برای جواب دادن ..

@romangram_com