#نیاز_پارت_245
-نه خب ..اون جای خودش رو داره..حالا بزار موهام رو ببینه ..اگه خوشش نیومد براش کوتاه که خوبه کچلش میکنم ...
دستش رو دوباره روی گردنبندم کشید و همزمان پوستم رو با کارتی بودن گردنبند لمس کرد و گفت
-تو یک مرد رو به من نشون بده که از موی بلند بدش بیاد ..
ناخواسته خندیدم و گفتم ..
-شاید عرفان ... حالا امشب ازش میپرسم ...
اخم غلیظی روی صورتش نشست و گفت
-از زبون کم نمیاری که ...
خواستم جوابش رو بدم که فروشنده با دو تا سینی حلقه وارد شد ...
سینی ها رو جلومون گذاشت و گفت ..
-اندازش رو هم نگران نباشید ... شما بپسندید بعد میرسیم به سایزش ...
انگشتر ها همگی پر از نگین بود ..
اما اینبار کیان دست گذاشت روی یک حلقه ساده زرد رنگ که روی اون دو تا ریل بود که یک ریلش سفید رنگ و ریل دیگرش زرد رنگ بود ..روی قسمت سفید رنگش ردیف نگین براقی نشته بود که خیلی انگشتر رو شکیل تر میکرد ... نه برجستگی داشت و نه تک نگین بود ... خیلی ساده و دلنشین ... بدون اینکه نظری بپرسه ..
دست چپم رو گرفت و حلقه رو تو دستم کرد ..
زمان ایستاد ..
من بودم و کیان ...
کیان نا خواسته برای حتی چند ثانیه من رو به نا کجاها برد ..رویایی که من حتی تو خوابم هم نمیتونستم تجربه اش کنم ...
کاش ... کاش ... من جای دنیا بودم ..
کاش کیان برای من بود ...
دستهام بی اراده سرد بود..
دستهام تو دستهای کیان بود و اون تو فکر اینکه چه حلقه ای تو دستهای دنیا زیبا جلوه میکنه و من تو رویای اینکه کیان تو اون لحظه برای من هست و من کاملا و حد اقل تا زمانی که حلقه تو انگشتمه ... متعلق به کیان هستم ...
اه کیان ... کاش میدونستی که چقدر این نیاز سر سخت و به ظاهر بی تفاوت دیوونه حتی شنیدن اسمش از زبونه تو هست ... چرا این کارها رو با من میکنی ...
دو بار حلقه رو تو دستهام چرخوند و گفت ..
-فکر کنم اندازش باشه ..انگشتهای ظریفی داره ...
خواستم نظری بدم که باز با یک سوال دیگه فکرم رو مشغول کرد ..
@romangram_com