#نیاز_پارت_243
مرد زنجیر رو از دستم گرفت و اویز رو داخلش انداخت ..
اویز خوشگلی بود ... وتو زنجیر به خوبی میدرخشید ..
در کل گردنبند زیبایی شده بود ..
مرد گردنبند رو داد به دست کیان و به من نگاه کرد و گفت ..
-مشکلی نداره ..اگر تمایل دارید میتونید امتحانش کنید ...
لبخندی زدم و گفتم ..
-نه مرسی همینطوری خوبه..
کیان خندید و گفت
-نه نیاز جان بندازش ببینم چطوری تو گردن میایسته
تو رو در بایستی گردنبند کوتاه رو خواستم بگیرم تا بندازم که کیان دستش رو عقب کشید و گفت ..
-تو پشت کن من برات میندازمش ... فقط شالت رو در بیار ...
از این همه بی توجهیش ناراحت بودم اما باز تحملش هم غیر ممکن نبود ..
با خودم هم لج کردم ..
شال رو از سرم برداشتم ...
اونقدر ناراحت بودم که برام فرقی نداشت مرد فروشنده هم که تقریبا پنجاه سال رو داشت نگاهم میکنه..
از دید بقیه در امان بودیم چون کابین های فروش خصوصی بود ..
پشت کردم و تو رو در بایستی قبول کردم که گردنبند رو ببنده..
کیان دنباله موهام رو بالا گرفته بود و با دست دیگرش ..
زنجیر رو دور گردنم رد کرد و به اون یکی دستش داد ..
دنباله موی تو دستش مانع میشد تا راحت قفل زنجیر رو ببنده برای همین از تو اینه نگاهم کرد و گفت
-موهات رو بگیر تا برات ببندمش ...
نگاه مرد فروشنده به وضوح معلوم بود روی بلندی موهام هست اما بازبه روی خودم نیاوردم ..
موهام رو از تو دستش گرفتم و برام زنجیر رو بست ...
خیلی زیبا خود نمایی میکرد ..
@romangram_com