#نیاز_پارت_240

ماشین رو به حرکت در اورد و همزمان لبخند هم از روی لبهاش محو نمیشد ...
از پارکینگ اومدیم بیرون و به جای اینکه مسیر خیابان ولیعصر رو بگیریم به سمت مخالفش حرکت کرد ..
-از این طرف راهمون دور میشه ...
-میدونم ..اما قبل از اینکه برسونمت باهم یک جایی بریم من یک کار کوچیک دارم ..انجامش بدیم و بعدش هم تو رو برسونیم ...
-پس کارت همین بود؟ این کار رو که بدون من هم میشد انجامش بدی؟
خندید و تو ترافیک به اطرافش نگاه میکرد و گفت ...
-مشکل همینجاست که میخوام یک هدیه بخرم باید کمکم کنی چون نمیدونم چی بگیرم ...
-هدیه؟برای چی؟
فکر کردم برای من میخواد هدیه بگیره؟ متعجب شدم ... اما بعد از شنیدن حرفش بد جور جواب تعجب و برداشت بیجام رو گرفتم ...
-برای دنیا ... میخوام دیگه بهش بگم که حسم بهش چی هست..فکر کردم که تو میتونی کمکم کنی ... خودم یه چیزایی تو فکرمه اما باز تو دختری میدونی دخترهای تو سن و سال تو چه چیزهایی دوست دارن ...
غم عالم تو وجودم اومد ... میخواست برای عشقش هدیه تهیه کنه و دلش رو به دست بیاره اما نمیدونست که قلب من رو میشکونه ...
ترس اینکه مبادا ضعفی جلوش نشون بدم باعث شد که خیلی خونسرد موافقتم رو اعلام کنم ...
اما هیچ کس به غیر از خودم و به خوبی خودم نمیدونست که من صدای شکسته شدن قلبم رو به وضوح میشنیدم ...
-موردی نداره ... فقط من تا چهار ...
-میدونم..انقدر تکرار نکن ... نمیپره که ...
حرفی نزدم .فقط ابرو هام رو بالا دادم ...
میدونستم که از نگاههش در امانم برای همین بعد از این که ابروهام رو بالا دادم اخم کوچیکی کردم و به بیرون نگاه کردم
-اونجوری هم هی واسه من اخم نکن ...
خیلی با نمک گفت اما یهو جا خوردم که کیان چطوری متوجه رفتارم شده ...
بعد از چند دقیقه وارد یک پارکینگ مجتمع تجاری شدیم ..
ماشین رو پارک کرد و از ماشین پیاده شد و من هم بالطبع همون کار رو انجام دادم ...
موهام رو چون ل*خ*ت کرده بودم بلندیش بیشتر از همیشه به چشم میومد و جلب توجه میکرد ...
سوار اسانسور پارکینگ شدیم ... همزمان با ما دو تا دختر دیگه هم همراه ما توی اسانسور امدند..
من طوری ایستاده بودم که دقیقا پشت به دو تا دختر بودم و کیان روبروی من ایستاده بود ...

@romangram_com