#نیاز_پارت_239
کمی فکر کردم ... کنجکاو شده بودم چه کمکی هست که میتونه از سمت من براش باشه ...
باشه ... تا ساعت چهار تو پارکینگ ...
ساعت چهار هم با ذوق هم با دلهره اماده شدم و موهام رو با کش خیلی ساده از پشت سرم بستم طوری که دنباله موهام ازشال بیرون میزد ..
با اسانسور به پارکینگ رفتم ...
خاطرات برام مثل یک فیلم روی دور تند تکرار شد ...
کیان هنوز نیومده بود ...
وسوسه بود یا قلقلکی که .دوست داشتم یاد اونروز رو بیشتر به خاطر بیارم ... به سمت همون جا رفتم ...
کیان ... من ... ب*و*سه ... نزدیک شدن یکی شدن نفسهامون ... جه حس غریبی بود حتی یاداوریش شیرین بود و لذتبخش ...
با شنیدن صدای باز شدن در به خودم اومدم ...
سریع راه اومده رو برگشتم که دیدم کیان مثل همیشه پر جذبه تو ماشین نشسته و منتظرمه ...
به سمت ماشین رفتم ..در رو باز کردم و نشستم ...
به محض نشستنم در ماشین قفل شد ..نگاهش نکردم و خیره شدم به کاپوت ماشین..
-چرا در رو قفل میکنی ؟
اون هم نگاهم نکرد ...
-اولا سلام ... دوما ... میترسی؟سوما میخوام در امن و امان به سر ببری ...
پوزخندی زدم و در حالی که کمربندم رو میبستم گفتم
-هر چی خطره از طرف تو من رو تهدید میکنه اون وقت میخوای در امن و امان باشم؟
خندید..دلم ضعف کرد برای خنده دلرباش اما به روی خودم نیاوردم ...
-چقدر هم که تو از اینجور خطرها میترسی ..نه ... انگار واقعا میترسی که باز رفتی همونجا تا با اون خطر به خوبی کنار بیای..
داشت اذیتم میکرد..اینبار م*س*تقیم نگاهش کردم و گفتم ..
-اگر میخوای باز شروع کنی ... من پیاده میشم ...
-واو ... واو..نه بابا ... شروع چی..فقط میخواستم بگم که چرا تا اونجا رفتی خاطرات رو زنده کنی از خودم میخواستی من هر وقت که دلت خواست اون روز رو برات تکرار میکنم ...
ای وای ... کیان حرف میزد و قلب من محکم میتپید ... قدرت کلامی در خودم نمیدیدم..برای همین بدون اینکه نگاهش کنم گفتم..
-راه بیفت کارت رو بگو من تا یک ساعت دیگه باید اونجا باشم ...
@romangram_com