#نیاز_پارت_241
از سکوت اسانسور کمی معذب شدم برای همین با گوشه بند کیفم که کج انداخته بودم بازی میکردم ..
صدای شنیدن صحبتهای نا مفهوم دختر ها حواسم رو حسابی مشغول خودشون کرده بود ...
یکی از دختر ها کمی واضح تر حرف میزد
-وای من که خیلی خوشم میاد ...
فرصتی برای بیشتر شنیدن حرفهاشون نداشتم چون به طبقه مربوطه رسیده بودیم و با هشدار کیان از اسانسور بیرون اومدم ..
-نیاز ..همینجاست بیا ...
دستش رو روی کمرم گذاشته بود ...
قلبم داشت از سینه در میومد ... حالت عادی دختر محکمی بودم اما برام جالب بود که چطور ممکنه که با کوچکترین تماسی از سمت کیان رفلکس بدنم از حلت عادی خارج بشه ...
من رو کمی به تند رفتن و جلو تر قدم برداشتن هدایت کرد و پشتم راه افتاد ..
هنوز چند قدمی بر نداشته بودیم که گفت ...
-نیاز بیا این طلا فروشی رو ببینیم ..
یک طلا فروشی بسیار شیک و مجلل که دیزاین خیلی ساده و قابل توجهی داشت ...
روبروی در طلافروشی ایستادیم ..منتظر موندیم تا از ایفون مربوطه اسممون رو بپرسه و راهمون بده داخل ..
سیستم امنیتی بالا یی داشت ...
وارد سالن طلا فروشی که نسبتا بزرگ هم بود شدیم ..
همه با کت و شلوار مشکی و کراوات های قرمز بودند ..
حدودا پنج یا شش فروشنده بودند و به غیر از من و کیان دو یا سه مشتری دیگه هم بودند .. که همشون تو اتاقک های جدا مشغول خرید بودند
بعد از کمی چشم انداختن به فضای سالن رو به کیان کردم .
- انگار باید سفارش بدی تا چیزی بیارن ببینی ... طلافروشی های دیگه راحت تر میتونی به مدلهاشون نگاه کنی ... اینجا باید حتما چیزی مد نظرت باشه تا برات بیارن ببینی ...
حقیقت امر چیزی نبود جز چیزی که گفتم ...
لبخندی زد و گفت ..
-خب میگیم بیاره ببینیم ...
با تعجب نگاهش کردم و از این همه اعتماد به نفسش جا خورده بودم ..
-مگه میدونی چی میخوای؟
@romangram_com