#نیاز_پارت_206

اصلا نمیخواستم جمله آخرم رو بگم اما با بغض و نا خواسته از دهانم پرید ... میعاد متوجه حال خرابم شد و برای این که صدای به بغض نشسته من نمایانگر حس درونم نشه گفت
-نیاز جان مهم اینه که الان خودت موفق و خانوم و با وقار تا این سن تونستی رو پای خودت بایستی الانم خاله یا بهتر بگم مامان بابای کیان هم مثل مامان بابای خودت بدون ...
کیان تک سرفه کوتاهی زد و میعاد به حرفش ادامه داد
-حالا اگه خدا بخواد و قسمت بشه مامان بابای من و نو بهار و ببینی اون هارو هم مثل مامان بابای خودت بدون
دیگه اینقدر پدر مادرهاشون رو داشت بهم پیش کش میکرد که خودش خنده اش گرفت ..جو سنگین حاکم اینطور عوض شد و جای خودش رو به خنده و خوشی داد
این وسط من فقط با یک مورد نتونستم خوب کنار بیام اون هم رفتار کیان بود چراسکوت کرد و مهم تر از همه چرا زمانی که میعاد میگفت مامان بابای کیان هم مثل مامان بابای خودت بدون ... کیان سرفه کرد یعنی کیان واقعا با این موضوع که امشب آخرین شب دیدارمون هست اینقدر زود کنار اومده ؟پس معلومه از خداش بوده ...
خشم و عصبانیتم به کیان بیشتر از قبل شده بود اما هنوز کیان برام یک موجود دوست داشتنی و تک بود ..
این کتاب توسط کتابخانه ی مجازی نودهشتیا (wWw.98iA.Com) ساخته و منتشر شده است
ژستم رو نگه داشتم و با بقیه وارد سالن انتظار فرود گاه شدم ... کیان اصلا به من نگاه نمیکرد اما شونه به شونه من راه میومد و نوبهار کنار من و میعاد هم کنار نوبهار ...
روبروی برد مخصوص اطلاعات پرواز رسیدیم
میعاد کمی به تابلو نگاه کرد و با همون لحن با مزه گفت
-کیان خاله اینا با فرست کلاس میان ؟
کیان با تعجب پرسید ؟.
-برای چی میپرسی ؟
-هیچی میخواستم پیش نوبهار کلاس بیام خب بابا بگو با چه پروازی میان از کجا حرکت کردن دیگه ..
نوبهار مشت آرومی به بازوی میعاد زد و به من گفت
- همیشه باید نمکش رو با خودش همه جا ببره ...
میعاد سرش رو آورد جلو و گفت
-خانومم راست میگه نیاز جان همه جا نمکم باهامه آخه لازم میشه تنها جایی که لازمش ندارم وقتایی هست که دست پخت نوبهار خانوم رو میخورم ...
کیان به گفته میعاد خندید .بلند میخندید ..جذاب تر و دلربا تر از قبل به چشم میومد ...
نوبهار از شوخی میعاد خوشش اومده بود اما برای اینکه کمی جمع بامزه تر بشه خودشو لوس کرد و به ناراحتی نمایشی سمت من گلایه میعاد رو کرد
-میبینی تو رو خدا نیاز جون دو بار اومده خونه ما من به احترامش پاشدم غذا درست کردم هر دوبارش هم غذام خوش نمک شده بود حالا هر جا میریم منو رسوای عام و خاص میکنه ..دارم برات آقا میعاد ...
حرفی نداشتم اما از اونجایی که من رو مخاطب قرار داده بودند مجبور بودم چیزی بگم
با لبخند دستم رو روی بازوی نوبهار گذاشتم و به منظور دلداری گفتم

@romangram_com