#نیاز_پارت_207
-نوبهار جون تو اینقدر ناز و دوست داشتنی هستی که میعاد جان لذت میبره سر به سرت بزاره وگرنه همون نمک غذات بوده که تا الان نمک گیرش کرده ...
همه خندیدند و بحث تقریبا تموم شده بود
کیان به پرواز ها نگاه میکرد اما حواسش رو به حرفها داده بود ... این رو از تک خنده های گاه و بی گاهش میتونستم بفهمم ... بالاخره پروازی که برای مامان بابای کیان بود اومد روی برد
-بفرما این هم از پرواز کلن مامان اینها تا پنج دقیقه دیگه قسمت تحویل بار هستند ...
دلهره برای دیدارشون داشتم اما زیاد نبود چون من به چشم یک دوست و همراه ظاهر شده بودم هیچ جای نگرانی نداشتم ...
پنج دقیقه مثل برق گذشت وهمگی پشت شیشه ایستاده بودیم و به پله برقی سالن پشت شیشه نگاه میکردیم که بتونیم لحظه اومدنشون رو بفهمیم و ببینیم ...
به مسافرهایی که از بالا میومدند خیره شده بودم انگار انتظار دیدن شخصی رو داشتم که سالها منتظرش بودم ... خودم از حس خودم خنده ام گرفته بود ..
ازدحام جمعیت پشت شیشه نسبتا زیاد بود به همین خاطر فاصله من و کیان خیلی بهم کم و تقریبا چسبیده بود ...
حتی عکسی هم ازشون ندیده بودم که بخوام بشناسمشون ..اما میتونستم درک کنم که چه لحظه نابی میتونست باشه ...
وقتی صدای افرادی که از گوشه کنار برای استقبال از مسافر اشون و عزیز هاشون اومده بودند به گوشم میرسید من هم به اندازه اونها ذوق میکردم وقتی یکی از تو جمعشون با شوق بی حد با صدای نسبتا بلندش میگفت
-اوناهاشن ..دیدمشون ...
یا اینکه یکی دیگه میگفت
-مامان دورت بگرده چه لاغر شده بچم ...
یا اینکه یکی خودشو میکشت تو این جمعیت براشون دست تکون بده ...
وای چقدر این لحظه خوب بود ...
مسافر ها دونه به دونه میومدند و جو محیط بیشتر در من رخنه میکرد ..اولین بار بود که به استقبال یک مسافر میرفتم ... کیان اینقدر مشغول جستجوی پدر مادرش بود که گل رو داد دست من و گفت
-میشه لطفا این رو بگیری ؟
با اینکه با هم قهر بودیم اما باز حالش رو درک میکردم گل رو از دستش گرفتم و من هم باز کنجکاوانه نگاهشون میکردم ...
لحظه به لحظه مسافرها بیشتر میشدند و پشت شیشه یعنی جایی که ما ایستاده بودیم جمعیت استقبال کننده هم زیاد تر میشد ..طوری که نوبهار و میعاد با فاصله پنج تا شش نفر اون طرف تر از ما ایستاده بودند ...
رنج سنی متوسط به بالا زیاد بود برای همین سخت میشد حدس زد که کدوم یکی از این مهمان ها به ما مربوط میشه ...
حدودا یک ربعی تو انتظار به سر بردیم که کیان گفت
-دیدمشون ..به م*س*تر کاوه رو ببین چه تیپی هم زده ... شیما رو نگاه کن با حجاب چه با نمک شده ...
از فرم حرف زدنش تعجب کردم کیان پدر مادرش رو با اسم صدا میزد ... کمی هضم این موضوع برای من سخت بود ... گفتن کلمه مامان و یا بابا اینقدری که توش لذت بود تو بردن اسم کوچیکشون لذتی نمیدیدم ..اما کیان بزرگ شده اروپا بود و کم کم این موضوع برام داشت جا میافتاد که شاید وابستگی کیان طور دیگه ای به چشم بیاد باز هم این به اسم صدا کردن ها دلیلی به قرار گرفتن جایگاهشون برای کیان نمیشه چون من خودم به شخصه دیدم که کیان چه شوقی داشت برای دیدن مامان و باباش ..
گنگ و مبهم به مسافر ها نگاه میکردم و هنوز نفهمیدم که مامان بابای کیان کدوم یکی از مسافر ها هست حد اقل سه تا ذوج بودند که تو یه رنج سنی زن و شوهر کنار هم میومدند کمی تشخیص رو برام سخت کرده بود ...
@romangram_com