#نیاز_پارت_197
از در که بیرون رفتم کیان روی مبل لم داده بود و به سقف خیره شده بود
-من آماده ام
با شنیدن صدام از جاش بلند شد و سوییچ رو برداشت و بدون ذره ای نگاه به سمت در خروجی رفت
-بریم ...
خیلی بی تفاوت از کنارم رد شد رفتارش گواه این بود که بد جوری از دستم شکاره
کیفم رو با تلفن و کلید خونه برداشتم و از در زدم بیرون ... نشسته بود و خودش رو مشغول بازی با دکمه های ضبظ ماشین کرده بود
سوار ماشین شدم و بعد از بستن در گفتم
-ناراحت نباش حالا که اتفاقی نیوفتاده من پای کاری که کردم هستم ... فوقش یه آب توبه میریزم روسرت و عقد خودم میکنمت ...
خنده با مزه ای کردم و اون هم با گیجی تموم نگاهم کرد و معلوم بود که همون لحظه منظورم رو از شوخیم نفهمیده برای همین اخمی کرد و ماشین رو به حرکت در آورد ...
هنوز چند دقیقه نمیشد که از خونه دور شده بودیم که دیدم خنده با نمکی رو لبهاش نشست و زیر چشمی نگاهم کرد و باز خندید اینبار خنده اش بلند تر شده بود ...
-از دست تو نیاز تازه فهمیدم منظورت چیه این حرفها رو از کجا یاد گرفتی ؟
فهمیدم که به چی میخندید برای همین با مزه و با نمک خندیدم و گفتم
-از تو فیلمهای قدیمی ...
باز جو بینمون به حالت عادی برگشت ومن با خیآل راحت به خیابون ها نگاه میکردم ... یه خورده دلهره برای اولین دیدارمون داشتم که برای کم کردنشون دست به دامن کنجکاوی شدم
-کیان
با لبخند زیر چشمی نگاهم کرد و گفت
-بله !؟
-میگم نمیخوای بهم بگی اسم این آدمایی که الان میبینیمشون چیه چند سالشونه و چجور آدمایی هستند، ؟
با حوصله بهم گفت
-پس دلت هوای فضولی کرده ... باشه ... پسر خالم سی و پنج سالشه خانومش هم تقریبا هم سن و سال منه دو سه سال از میعاد کوچیکتره اسمش هم نوبهار هست برای تابستون صبر کردن مامانم اینها بیان تا عروسی کنن هنوز نامزدن ... بچه های خونگرمین ... کافیه ؟
خیلی مختصرو مفید برام گفت برای همین هم خندیدم
-بد نیست ...
چشمهاشو کمی گرد میکنه و میگه
-روتو برم دختر ...
@romangram_com