#نیاز_پارت_198

از این همه نزدیکی و صمیمیت به کیان لذت میبردم اما مدام هم به این فکر بودم که سرانجام این حس چی میشه ... یاد حرف کیان افتادم که میگفت دیره باید برگردم برای لحظه ای ته دلم خالی شد ... بدون هیچ فکری حرف دلم رو به زبون آوردم ...
-کی بر میگردی ؟
دستهاش به فرمون بود و به روبروش نگاه میکرد ...
-برای اواسط سپتامبر ...
خالی تر از قبل شدم ... کیان میخواست بره و من باز هم تنها میشدم
-اونوقت تو میخوای تا دو ماه دیگه حرف دلت رو به دختره بزنی، خواستگاریت رو هم بکنی،صبر کنی تا جواب بده، تازه آیا بده آیا نده، بعد بری مراحل عقدت رو هم بگذرونی ... تو مطمینی به همه اینکارهات میرسی ... ؟!؟!
خندید و گفت
-راست میگیا چقدر کار دارم خب تیکه تیکه بهش میرسم ... حالا پیشنهادم رو میدم اگه همه چیز اوکی بود دوباره برمیگردم میام میبرمش ...
-تو که همش این ور و اون وری چجوری پس میخوای دل دختره رو ببری بعدش هم تو فکر کردی الکیه از دختره خواستگاری کنی بعد بری و برگردی برداریش ببریش ..خیلی از عقل به دوره ...
-چرا؟
-خب پدر مادر دختره هیچی نمیگن ؟ توقعی ندارن ؟بعدش هم راضی میشن دخترشون رو بدن بره اروپا ؟خیلی از مامان بابا ها با این موضوع مخالفن حالا نظر دختره پیش کش
-نیاز ... اینقدر نت نیار تو کار من پس تو فکر کردی واسه چی مامان بابامو گفتم پاشن بیان ایران ... خب برای اینکه مخ دختره رو بزنن دیگه ...
خنده مسخره ای سر دادم و از عمد با پوزخند گفتم
-آهان ... بفرمایید مامن باباتو نیاوردی در اصل زبونتو آوردی ...
اخم شدیدی رو صورتش میشینه و باهمون چشمهای سیاه و جذابش رو میکنه به من و میگه
-خب میگی چی کار کنم زبون چیه ؟گفتم بیان که شاید دختر خونوادم رو ببینه یه دلگرمی باشه براش تا جواب مثبت رو بهم بده ... بیشتر بهش احترام گذاشتم ... ارزشش اینقدر برام بالاست که دوست دارم همه چیز با احترام پیش بره ... مطمین باش مامان بابام هم تا من به دختره رو نزنم اونها هم به روی خودشون نمیارن ...
ازتن بلند صداش کمی جا خوردم اما باز خودم رو نگه داشتم تا مبادا از ضعفم با خبر بشه ...
-چرا دادش رو سر من میزنی ؟اصلا به من چه هر کاری میخوای بکن فقط یه سوال اینجاست اون هم اینه که تو که تا حالا درباره احساست باهاش حرفی نزدی چطوری این ترس رو تو خودت راه دادی که دختره پنجاه پنجاه بهت جواب مثبت میده ؟راستی قبل از پیشنهادت مطمین شو که تو زندگیش کسی نیست !
اخم هنوز تو صورتش به وضوح دیده میشه دریغ از یک نیم نگاه ...
-هیچ کس تو زندگیش نیست
مثل کنه چسبیده بودم تا شاید بتونم کمی از کار دختره سر در بیارم برای همین گفتم
-باز صددر صد گفت آخه از کجا اینقدر مطمینی تو که چند روزی که من میبینم اصلا ندیدیش این چه دختریه که یکبار سراغ ازت نمیگیره حتما ...
تو ترافیک گیر کرده بودیم عصبانی و کلافه روش رو برگردوند سمت من ...
-نیاز ... نیاز ... میشه ازت خواهش کنم که اینقدر رو اعصابم نری ... اگه هر کسی هم تو زندگیش باشه با اومدنه من خود به خود میره بیرون ... حالا هم لطفا به جای این حرفها انرژی مثبت بده ... ناسلامتی تولدمه ...

@romangram_com