#نیاز_پارت_195
لاک دستم تموم شده بود خیلی مرتب و تمیز برام زده بود ... در لاک رو بست و داد بهم و گفت
-تموم شد ...
-مرسی ... میشه جوابم رو بدی ؟تو مگه نگفته بودی که ...
-چیو ؟
-اینکه لباس دیشب رو سولماز برام خریده بود
-چطور مگه ؟
-اما اون روحش هم خبر دار نبود چون میگفت خواهرم گفت آدرس اونجایی که این لباس رو خریدی بده تا برم یه سر بزنم
-حالا چه فرقی داره کی خریدتش مهم اینه که فیت تنت بود و کار دیشبت رو راه اندخت ...
صد در صد مطمین شدم که کار خودش بوده ... اما اینقدر مسلط بود به رفتارش که اصلا متوجه نمیشدی داستان از چه قراره ؟
-کیان ؟
دوباره رو زانوش تکیه داد و با لبخند با مزه ی گفت
-بله ؟
-تو که نمیخوای بگی که اون پیراهن رو تو برای من خریدی ؟
-نه بابا من برای چی باید واسه تو لباس بخرم ... شاید سولماز پیش کسی وده نمیخواسته ماجرا لو بره ...
از فرم خنده و بیان کلماتش فهمیدم کار کاره خودشه
-باشه من الان بهش اس ام اس میدم ازش میپرسم ...
بلند شدم تلفنم رو از جلو آینه برداشتم که دیدم او هم مثل جت بلند شد و تلفن رو تو چشم به زدن از دستم قاپید..
-بابا این کارها چیه قبول من خریدمش ..
چشمهام از تعجب چهار تا شد و با تعجب پرسیدم
-تو برای چی برای من لباس خریدی چه سنخیتی داشت اصلا به چه منظور این کارو کردی ...
-تو بزار برای تشکر از لطفی که امروز در حقم میکنی ... حالا این همه با هم تلفنی حرف میزدین در مورد همین یک مورد صحبت میکردین ؟
یقین داشتم کنایه مکالمه تلفنیمون رو که شنیده بود بهم زد ...
-خب همش که همین نبود اول اینکه مرسی از بابت لباس دیشب اما با اینکه یکبار پوشیدمش نمیتونم همچین هدیه ای رو از طرفت قبول کنم ...
-حالا امشب به جاش داری جبران میکنی دیگه ... همین کافیه
@romangram_com