#نیاز_پارت_194

-پس تو میگی حله، حله دیگه ... چه فرز آرایشتم کردی ... میخوای من برات لاک بزنم ؟
از این حرفش متعجب شدم ... کیان برای من بخواد لاک بزنه ... حتی از تصورش هم خنده ام گرفت ... مثل همیشه خندیدم و گفتم
-تو برای من لاک بزنی ؟آخه چند بار تو زندگیت این کارو کردی که بار دومت باشه ...
انگار بهش بر خورده بود چون سریع عکس العمل نشون داد
-اوه دیوار که نمیخوام رنگ بزنم ده تا انگشته دیگه تجربه نمیخواد که ... بده ببین چقدر استعداد دارم ...
معذب بودم بدتر هم شدم ... آخه چطور میتونستم بزارم این کار رو برام بکنه ...
-نه مرسی ...
تو چشم بهم زدن لاک رو از دستم گرفت و دستم رو گذاش روی تخت و در لاک رو باز کرد
-میگم بده ناز نکن این کار ها رو دیر یا زود باید یاد بگیرم فردا که دختر دار شدم براش میخوام لاک بزنم ...
غم عالم تو دلم اومد ... کیان با ذره ذره توصیف آرزوهای آینده اش من رو بیشتر از خودش دور میکرد ...
خنده تلخی روی لبهام نشست ...
خیلی راحت برخورد میکرد حتی ذره ای منظور بد تو رفتارش به چشم نمیخورد و این هم دلیلی شد برای راحت بودن من ... دستم رو آهسته روی تخت نگه داشتم و گذاشتم تا برام لاک بزنه ...
با اینکه کار بسیار پیش پا افتاده و ساده ای بود حتی کوچکترین تماسی با دستم بر قرار نمیشد اما باز قلبم به تپش افتاده بود نفس کم آورده بودم بدنم داغ میشد و تو آن واحد یخ میشد حس غریبی بود ..
بنده خدا انگار داشت بمب ساعتی رو خنثی میکرد چقدر مراقب و متمرکز بود رو کارش ..مرتب و دقیق کارش رو میکرد
-همیشه از این رنگها استفاده میکنی .؟
-خب بستگی داره اما ترجیح میدم کمتر تو چشم باشه
-جالبه خیلی خوشگله منم دوست دارم ... همیشه از این کارها بکن ...
حرف آخرش همزمان شد با تکرار شدن و یاد آوریه حرفهای سولماز که در باره لباس میگفت باید ته توی ماجرا رو در میاوردم
-راستی یه چیز جالب ...
اینقدر متمرکز بود رو کارش که حتی نگاهم هم نکرد ...
- ...
-سولماز زنگ زده بود ...
- ...
-از بابت دیشب ازش تشکر کردم اما کاملا خودش رو زده بود به بی اطلاعی ... تو مگه نگفتی ؟

@romangram_com