#نیاز_پارت_193

هنوز سه تا از انگشتهام نزده بودم که صدای تقه در و بعد هم صدای کیان به گوشم رسید ...
-نیاز ...
روی تخت نشسته بودم و متمرکز و مشغول روی ناخنهام
-بله ... بفرمایید ...
کمی معذب بودم اما معذب تر میشدم اگر این حسم رو نشون میدادم تصمیم گرفتم مثل خودش راحت برخورد کنم
-اجازه دارم بیام تو ؟
خب چه جوابی داشتم ..
-آره ..بیا داشتم حاضر میشدم ...
سرش رو به منظور تایید تکون داد و گفت
-مزاحمت شدم ... جبران میکنم ...
خندیدم و تو صورتش نیم نگاهی انداختم و گفتم
-تو هم از این حرفها بلدی ؟
به زدن همون سه تا انگشت بسنده کردم و در لاکم رو بستم و کمی حایل بهش نشستم از صداش معلوم بود اون انرژی قبل رو نداره ...
-چرا لاکتو نمیزنی ؟میخوای مزاحمتم برم تا به کارهات برسی ...
-نه حالا وقت زیاده ... تو چرا یهو دمق شدی ؟
با آرنجش روی دو تا زانوهاش تکیه داد و گفت
-هیچی نیست یه مشکلی پیش اومده که خودم حلش میکنم
برای دلداری هم شده بود باید چیزی میگفتم
-من مطمینم که تو از پسش بر میای
پوزخند تلخی زد و گفت
-تو اینجوری فکرمیکنی ؟
خندیدم و گفتم
-پسر خوب گفتم مطمینم
خندید و روش رو به طرفم برگردوند و گفت

@romangram_com