#نیاز_پارت_192

-هیچی بابا این سحر خواهرم عاشقه لباست شده بود میگفت ازش بپرس از کجا گرفته خیلی شیک و تک بود ... ورپریده دیشب حسابی دل بردیا
شکه شده بودم اما زمآنی برای مکث نبود باید هوشیاریم رو نگه میداشتم تا پایان مکالمه ام با سولماز ...
-قربونت برم عزیزم ..قابلش رو نداره ... از اون حرفها بودها دیشب شب تو بود من دل بردم ؟ تو مثل ماه شده بودی پیمان بایدحسابی و چهارچشمی حواسش بهت باشه ... همه چیز عالی بود ... لباست، آرایشت، موهای خوشگلت ...
-وای بسه دیگه سرم خوردبه سقف ... خانوم خانومها غرض از مزاحمت ... هم زنگ زدم تشکر کنم از اومدنت هم اینکه این پسر خاله پیمان اسمش عرفانه دختر از دیشب خواب و خوراک براش نگذاشتی ببین چی کار کرده که پیمان به دست و پاهام افتاده گفته زنگ بزن به نیاز بگو انگار خودش هم دیشب چند بار اومده پیشت گفته شمارش هم داده اما با طاقت نیاورده گفته من هم زنگ بزنم یادآوری کنم که بست نشسته پای تلفن منتظر تماسته ... دل تو دلش نبود وقتی دیدش دیشب با ماشین کیان رفتی فکر کرده بود زده جاده خاکی ... من که گفتم مجردی و از این حرفها نیست بینتون دیشب تا حالا کچل کرده مارو ... حالا بگو ببینم که این عاشق دلخسته رو از چشم انتظاری در میاری ؟
پاک منگ شده بودم ... عرفان !من!محاله ... اون هم با یک نگاه ...
بالبداهه از دهنم پرید و گفتم
-آهان تازه یادم افتاد آره خودش هم دیدم کارتش رو بهم داد اما من کارتش رو گم کردم ... دیگه این یکی فکر کنم خیلی شلوغش کرده از طرف من بهش بگو این حال احوالت برای یکبار دیدن یا یک نگاه خیلی دیگه زیاده رویه بهش بگو آقا عرفان تب تند زود به عرق میشینه ...
-ای بابا این که نشد جواب یه جواب درست و حسابی بده تا اینها باورشون بشه که من بهت زنگ زدم ...
-خب گفتم که بگو کارتشون رو گم کردم ...
-خب میخوای من شمارت رو ... یا اصلا میخوای یه برنامه برای امشب بریزیم تا همدیگه رو ببینین ؟پیمان میگه پسر خوبیه ..
-امشب که کار دارم گلم ... حالا بزار مهر دفتر عقدت خشک بشه بعد منو پای سفره عقد بنشون دختر خوب ...
-از دست تو نیاز ... من نمیدونم میگم نیاز گفته واسه امشب وقت نداره ... فقط اجازه دارم شمارت رو بهش بدم ؟
راضی نبودم اما باز تو رودربایستی گفتم
-خواهش میکنم عزیزم شما صاحب اختیاری !
-عشقم باشه پس من بعدا باهات تماس میگیرم ..
-باشه عزیزم ... میب*و*سمت ...
-منم خوشگلم ... خدافظ
بعد از قطع کردن گوشی در کمدم نیمه باز بود کامل بستمش و دوباره برگشتم تو حال ...
کیان سرش تو موبایلش بود و حسابی مشغول اس ام اس دادن شده بود ..کمی اعصابش خورد بود ... تلفنش زنگ خورد و همزمان با بیرون اومدن من از اتاق گوشیشرو برداشت و شروع به نیدرلندی (هلندی)حرف زدن کرد ...
مدام دستش رو عصبی تو موهاش میکشید و بدون ذره ای نگاه به من با شخص پشت تلفن با صدای آهسته اما تهاجمی صحبت میکرد ...
کمی نگران شده بودم ... یه خورده نگاهش کردم اما چیزی از مکالمه اش دستگیرم نشد ... رفتم صورتم رو دوباره با آب و صابون شستم و مسواک زدم و داخل اتاق رفتم ...
تو این فاصله هنوز مشغول صحبت بود ..چقدر مسلط صحبت میکرد با این که هیچ سر در نمیاوردم از صحبتهاش اما فهمیدم که هر چی هست باید اتفاق ناخوشایندی باشه که کیان خونسرد رو اینقدر عصبی کرده
کرم پودر م رو روی صورتم مالیدم و بعد از کمی ماساژ آرایش ساده ای روی چشمهام نشوندم و رژ گونه و رژ لب صورتی ملایمی هم زدم و شروع کردم به درست کردن موهام ..چون موهام رو از دیشب خشک نکرده بودم حالت فر و با مزه ای به خودش گرفته بود که تصمیم گرفتم اصلا بهش دست نزنم و اون رو با یک تل ساده سورمه ای رنگ آرایش بدم ... تو آینه که نگاه کردم کم از خودم راضی نبودم یه جورایی همه چیز طبق میلم پیش میرفت ...
برای پوشیدن لباس کمی زود بود برای همین خودم رو با زدن برق لاک کرم رنگی مشغول کردم ...

@romangram_com