#نیاز_پارت_171

-بیمزه ...
کمی خنده ش شدت گرفت و گفت ...
-جدی میخوای بدونی به چی میخندیدم ؟
جوابی ندادم و م*س*تقیم به پام و حرکات رفت و برگشت تیوپ روی پام نگاه کردم
-این همه ناز رو باید بری برای یه خریدارش بکنی نه برای من که !
خیال میکردم این حرکتم فقط واسه خودم ناز بوده و بس اما انگار اون هم خبر دار شده بود ..چقدر هم بد جور تحویلم گرفت ...
دیگه زیادی داشت رو پاهام تمرکز میکرد خوبه با قیر ساختمونی نسوختم این مردها عادتشونه به ظاهر خودشونرو بیخیال نشون میدن اما در واقع با دمشون گردو میشکونن ... حتی یکدرصد احتمال بده این چشمش فقط روی سوختگیم باشه ...
با افکاری که به سرم هجوم آورده بودو ضد حالی که از کیان خوردم مثل باروت شدم اما کنترل شده ...
-چرا تو توهم به سر میبری ؟کی گفته که من نازم رو برای تو به نمایش میزارم ؟مطمین باش قبل از فرمایشات شما من خودم به اینمورد خیلی حساس بودم و هستم که برای هر کسی که از راه رسید ناز و عشوه نیام به هر حال باید فرقی بین شمانوعی و کسی که دوستش دارم باشه ... الان هم دیگه لطف کنید این خمیردندون مالیدنتون رو تموم کنید خدای نکرده با اسید که نسوختم اینقدر توجه میکنید ... هر کی ندونه و این صحنه رو ببینه فکر میکنه این قهوه ای که روی پای من رو سوزونده به طور وحشتناکترش قلب شما رو به درد آورده ... یه سوختگی ساده که این کارهارو نمیخواد
سوزشم با*ل*ک*ل فراموشم شده بود و دستم همونجور که دامنم رو بالا نگه داشته بود رو مشت کرده بودم ... هاج و واج نگاهم میکرد ... معلومه حسابی بهش بر خورده ... ایندفعه اصلا هم دلم براش نسوخت چطور وقتی منو ضایع میکنه تا لاله گوشش از شادی میر*ق*صه الانم حقشه ...
بلند شدم و به سمت در حموم رفتم تا از حموم خارج بشم که صداش باعث توقفم شد
-چقدر زود رنجی نیاز ... نمیخواستم ناراحتت کنم
انگار بد جوری متوجه حرکت زشتش شد ... ادامه داد
-اما این یه غریزه ذاتی هست عزیزم ناز برای زنه اما کی و کجا این ناز رو نمایان کنن اون دیگه پای سیاست زنه ...
وای باز داره اذیتم میکنه ... برگشتم صورتش رو دیدم ... شیطنت از چشم سیاهش میبارید و لبخندش هم که قربونش برم اصلا از رو لبهاش محو نمیشد ... هنوز صحبتهاش ادامه داشت
-این هم که الان میگم فقط به این خاطره که یه موقع ازم توقع خریدن ناز های خوشگلت رو نداشته باشی ...
-آقای اعتماد به سقف عرض کردم که بنده از شما نه توقعی دارم و نه انتظاری فقط یه خواهش دارم اون هم اینه که زودتر یه چیزی بپوشید و ماهی هارو بندازید تو آکواریوم و بریم خونه ... من این موقع شب اصلا حوصله کلکل با شما رو ندارم ...
از جاش بلند شد و آهسته و خرامان سمتم اومد ... خودم رو آماده هر واکنش غیر منتظره ای از سمتش کرده بودم ...
خیلی نزدیک اومد ... صورتم دقیقا مقابل سینه برنز و ورزیده اش قرار گرفت ... دستش رو کنار سرم و تکیه به چهار چوب در گذاشت و گفت ...
-تو واقعا چرا اینقدر سفت و سختی ؟ این سفت و سختی تو باعث میشه که من دوست داشته باشم که بیشتر کنارت باشم ...
دستپاچه شدم ... کلمات درست رو زبانم نمیچرخید ... دو راه بیشتر نداشتم یا باید به چشمهاش نگاه میکردم که هر موجودی رو سمت خودش میکشید یا اینکه باید به سینه جذاب و مردونش ذل میزدم که واقعا تو اون لحظه کنترل رفتارم طبق حسی که در خودم میدیدم غیر ممکن بود ... ناخودآگاه از اون همه نزدیکی و سینه به سینه شدن شوکه شدم به همین دلیل از جام تکون نخوردم و فقط سمت نگاهم رو تا اونجا که میتونستم به سمت راست هدایت کردم تا از تیررس نگاهش در امان باشم ...
آهسته و با آرامش صحبت میکردم تا مبادا گافی دستش بدم
-میشه فاصلت رو با من حفظ کنی ...
با پوزخند، کمی نزدیکتر شد و صورتش رو نزدیک صورتم آورد و همون طور که تو هرم نفسهاش قرار گرفتم خیلی شیطون تو گوشم زمزمه کرد

@romangram_com