#نیاز_پارت_172
-چرا ؟از من میترسی یا به خودت اطمینان نداری ؟
بدبختی اینجا بود که سینش هم ل*خ*ت بود من برای حفظ فاصله تنها راهم این بود که دستهام رو سپر کنم و رو سینش بزارم تا از اینی که هست نزدیک تر نشه ... اما از تماس بدنی اون هم با این وضع واقعا فراری بودم ... بدجوری مابین کیان و یکطرف چهار چوب در، گیر کرده بودم .
-اینکه از تو میترسم یا به خودم اطمینان ندارم باید بگم که فقط و فقط به خودم مربوطه ولی میتونم اینو با جرات بهت بگم که از این همه نزدیکی اون هم به شخصی مثل تو چندشم میشه ... حالا هم برو کنار تا ...
معلومه چندان جواب دلچسبی براش نداشتم چون همون طور که بهم چسبیده بود کامل منو در آغوش گرفت و دستش رو قلاب کرد به کمرم اینقدر فشردگی این آغوش زیاد بود که حتی دستم که به دامنم بود تا به خمیر دندون مالیده شده، تماس پیدا نکنه، همون طور قفل شده بود و فضایی برای تکان دادن هم نداشتم ...
شانس آوردم مانتو تنم بود و دستش با کمر ل*خ*تم تماس پیدا نکرد ...
-تا ؟تا چی ؟حالا اگه بگم خیلی خستم و اصلا حال برگشتن به خونه رو ندارم باز هم میخوای تهدید کنی؟
بی شک فقط خدای خودم بود که قدرت کلام بهم میداد ...
دوباره تو چشمهای مرموز و پر شیطنتش نگاه کردم و برای لحظه ای اون همه نزدیکی رو نادیده گرفتم و با قاطعیت گفتم ...
-خب این رو از اول میگفتی تا من هم همون کاری که باید از اول انجامش میدادم رو میکردم ... هر چند هنوزم دیر نشده ...
حسم بهم درست میگفت که آهسته داره کمرم رو نوازش میکنه ..فشار دستهاش به کمرم شدت داشت ... حس قشنگی بود اما حس اینکه هیچ مالکیتی تو اون لحظه به اون شخص ندارم بیشتر مانع میشد تا خودم رو غرق لذت کنم اون هم از اون همه نزدیکی به تنها شخصی که الان فهمیدم که خیلی نرم و محکم جا ی خودش رو تو دلم مشخص کرده بود ...
یکی مدام تو گوشم میخوند که باید این شب رو هر چه سریع تر به پایان برسونم ...
-نیاز ... نیاز ...
کلافه اسمم رو صدا میکرد و پیشونیش و به پیشونیم تکیه داده بود ...
خدای من ... من از این همه نزدیکی هراس داشتم ... نوازش های آروم و پر از احساسش روی کمرم حتی از روی لباس اعصابم رو تحریک میکرد ... تو هرم نفسهاش قرار گرفته بودم و اون گرمی دم و بازدم ها نفسم رو تو سینه حبس کرده بود ...
انگار نه انگار که خدا تا همین چند لحظه پیش قدرت کلامی بهم داده بود ... نگاه کردن به اون چشمها اون هم از سر ناتوانی تنها کارم شده بود ... خودم رو که گول نمیزنم میدونستم که با کمی تلاش میتونم از چنگش در بیام اما دلم رضا نبود به اون کار ... هر اسمی میشد روش گذاشت جز نارضایتی من ... خود خواهی محض بود میدونم اما دلم میخواست ... فقط میترسیدم که مبادا کیان هم از این تمایل با خبر بشه ...
اعتراف میکنم که تو اون لحظه به چی فکر میکردم ... دوست داشتم من هم همانند خودش جواب نیاز گفتن های پر تمناش رو میدادم ... دوست داشتم دوباره اون لذت رو برای خودم و زندگی یکنواختم دوباره تجربه میکردم ...
اما غرورم چی ؟غرورم اینجا تو چه جایگاهی قرار میگرفت ..گیرم که به تموم خواسته هام رسیدم بعدش چی ... مگه اون روز چه عکس العملی نشون داد که دلم خوش باشه ..دوباره میشد همون آش و همون کاسه ... پس دیگه فرقم با بقیه دختر های اطرافش چی بود ..اگر فردا روزی از زندگیم بره بیرون با چه رویی به گذشته خودم نگاه کنم ... اون موقع هم میتونم احساس اینموقعم رو بفهمم ؟!
نمیدونم، شک دارم ...
-نیاز ... اینجوری نگام نکن .. اون وقت بهت قول نمیدم سر قولی که تو ماشین بهت دادم باشم ... پات بد جور میسوزه نه ؟
وای ... پس ما هم حس بودیم و من خبر نداشتم ... خدایا ... نکنه این آخر دنیاته ... دنیای تو اینقدر خواستنی و شیرین بود و من خبر نداشتم ؟من دنیا رو جلوی خودم دارم ... خدایا ازت ممنونم ... نباید تسلیم حرفهاش میشدم ... هنوز اعترافش برای ابراز احساسش کم بود ... حد اقل باید برابر با حس درونم ابراز علاقه میکرد ...
میدونستم صدام میلرزه اما باز با قدرت و اعتماد به نفس تو چشمهاش نگاه کردم تمام تمرکزم رو گذاشته بودم روی اینکه مبادا مردمک چشمم دنبال افکارم رو بگیره کاری که کیان از کنترلش خارج بود ... با من حرف میزد اما نگاهش م*س*تقیم رو لبهایم بود ... به چشمهاش نگاه میکردم اما چشمهاش همون زاویه دید اون روز تو پارکینگ رو گرفته بود ... همه چی داشت تکرار میشد ...
تنهایی ... سکوت ... نزدیکی ... حس لذت ... عشق ...
عشق؟
-نه نمیسوزه ولی میشه کمی عقب تر بایستید ... من اصلا اینطوری راحت نیستم ...
@romangram_com