#نیاز_پارت_167

درد ناشی از سوختگی پای خودم باعث شده بود تا غیر منتظره اشک بریزم ... تو اون موقعیت ناب اشکهام شده بود کاسه داغ تر از آش برای تسکین درد خودم و یه جورایی پر اهمیت نشون دادن کیان برای خودم ...
برای اینکه لحظه ای ازش دور بشم و به پوست بد بخت بی نوای خودم رسیدگی کنم لحظه رو غنییمت شمردم و به بهوونه آوردن خمیر دندون پرسیدم ...
-کیان توالت کجاست ؟
با اون حال از تعجب چشمهاش گرد شده بود ...
-تو گریه میکنی ؟
ای وای همینو کم داشتم ... من رو باش فکر میکردم دلیل گرد شدن چشمهاش پرسیدن محل توالت از سمت من تو اون موقعیت بوده ...
-من که گفتم سوختگیش اونقدرهام که فکر میکنی جدی نیست ... بابا مردی گفتن ... اصلا تقصیر تو نبود ... من خودم نباید رو زمین مینشستم ...
دستش رو آروم آورد بالا و صورتم رو که روبروش بود رو تو قاب دستهاش گرفت و با انگشتش آهسته اشکهام رو پاک میکرد ...
درد پام لحظه به لحظه بی اعصاب ترم میکرد مخصوصا اینکه آستر زیر لباسم نایلونی بود و بد فرم به محل سوختگی پوستم ساییده میشد ...
اون زمان تنها فکرم به این بود که چطور خودم رو به توالت برسونم و به پای خودم سر بزنم ... چند بار دل دل کردم همونجا من هم پام رو نگاه کنم اما از شانس بدم قسمت سوختگیه من دقیقا ران پای چپم بود که زیادی باید خودم رو بی خیال نشون میدادم و اون دامن بلند رو جلوی کیان تا بالا اون هم تا زانو نه و تا بالا ترین قسمت پام بالا میکشیدم که واقعا از عهده من خارج بود حالا عکس العمل کیان هم بماند که هر چی میتونست باشه ...
زیباترین سیاست که هم نگرانی واقعی اما نه تا اون حد خودم رو نشون بدم و هم از کیان دوری کنم این بود که با یک جمله از دستش فرار کنم ...
-میدونم ... میدونم زیاد نیست اما چند لحظه اینجا بشین تا برم یک تیکه خمیر دندون بیارم روش بمالیم تا بهتر شه ...
تا خواست دوباره سر ناسازگاری در بیاره از دستش در رفتم و تو اون فضای خونه خودم رو به تنها در بسته رسوندم و با قدرت حس ششم که میگفت اینجا باید توالت باشه در رو باز کردم و دیدم تنها یک توالت فرنگی داخل یک اتاقک کوچیک هست که جز یک روشویی ساده خبری از هیچ خمیر دندون مسواکی نیست ...
-سرویس بهداشتی بالا هست درش هم بستست مشخصه کدومه ...
به همون توالت پایین قانع بودم اما با اون پیشنهاد از سمت کیان راهی برام نمونده بود جز رفتن به بالا ... برای من هم موقعیت بهتر بود تا بتونم به پای خودم رسیدگی کنم
پله ها رو آهسته رفتم بالا ... با برداشتن هر قدم ساییدگی و سوزش پام بیشتر حس میشد ...
برای اینکه کمی از اون درد آزاردهنده رو کمتر کنم دستم رو به حفاظ کنار پله گرفتم وبا دست چپم دامنم رو که روی پام میچسبید بالا نگه میداشتم ...
وارد حموم ودستشویی شدم ... یک وان سفید که من تنها تو تلویزیون دیده بودم ... سرویس فرنگی ... دو تا کمد راسته بلند که اطراف آیینه و روشویی دوقلوی سفید رنگ رو گرفته بودند ... خمیر دندون به وضوح خود نمایی میکرد ... برای اینکه کیان شکی نبره در رو نبستم و تو دور دست ترین قسمت حموم که قسمت وان بود ایستادم ودامنم رو با کنجکاوی بیش از اندازه بالا دادم ...
اعتراف میکنم تو یک لحظه دلم برای مظلومی خودم سوخت ... شدت سوختگی و التهاب پای من که دقیقا به یک کف دست میرسید از کیان بیشتر بود ..بهتر بگم قابل مقایسه نبود ... آهسته خواستم دستم رو روش بکشم که ...
-تو دیوونه ای ؟فکر کردی بهت کاپ طلا میدن اگه صدات در نیاد ...
از همون اتفاقی که فراری بودم و نباید می افتاد، افتاد ...
کیان تو چهار چوب در ایستاده بود و من لبه وان نشسته و دامنم رو دادم بالا تا کاملا سوختگی روی پام رو نظارت کنم ...
وسط مخمصه ای عجیب گیر کرده بودم ... فکرم مشغول افکار گوناگون بود ...
این چرا اومد بالا ... اگه یکی مارو تو این حالت ببینه شک ندارم هر فکری در باره من میکنه ... حالا اونو میگن پسره من رو چی میگن ؟!اون موقع شب تک و تنها تو اون وضعیت اون هم کجا تو حموم ... وای ... از شوک وارده دامنم رو روی سوختگیم انداختم و از جام بلند شدم و گفتم

@romangram_com