#نیاز_پارت_166
از جام بلند شدم و نزدیکش رفتم ... التهاب پوستش لحظه به لحظه بیشتر میشد ...
نمیدونم چرا ولی اصرار زیادی داشت برای خونسرد نشون دادنش ...
با دلهره نگاهش کردم و گفتم ...
-وای ببخشید تقصیر من شد ... خیلی داغ بود ... بیا روش آب سرد بریز تا سوزشش کمتر بشه ...
با چهار انگشتش باد میزد و کمی با فوت سعی میکرد خنکش کنه ...
-نه مهم نیست ... الان خوب میشه ... فقط یه خرده زیادی داغ بود ...
میدونستم بیش از زیادی داغ بود چون لیوانی که برگشته بود روی قسمت ران پای چپم بود که سوزشش بدجور کلافم کرده بود ...
-میدونم ... خیلی داغ بود ... بیا تو آشپز خونه یک چند لحظه ...
دستش رو گرفتم و کشیدمش تو آشپز خونه سمت سینک ظرفشویی ... شیر آب رو به طرف آب یخش باز کردم و آروم دستم رو زیرش گرفتم ... ذره ذره آب یخ رو روی دستم میگذاشتم و به طرف قرمزی روی سینش میبردم و آروم آب رو بهش میزدم ..تو اون لحظه جگرم براش کباب شد ... خیلی مظلوم شده بود ..با اینکه پای خودم کمتر از سینه اون سوزش نداشت اما باز خودم رو مقصر این سوختگی میدونستم و باید هر کاری از دستم بر میومد برای کمتر درد کشیدنش میکردم ...
فقط نگاهم میکرد ... آب قطره قطره به سمت نافش میرفت ... دستمالی از کنار کابینت برداشتم و روی شکمش گذاشتم و گفتم ..این رو نگه دار که بیشتر خیس نشی ..مثل یک بچه خوب و ناز حرفهام رو گوش میکرد ..شاید سکوتش بود که بیشتر به قلبم چنگ مینداخت ...
چند باری ا ین کار روتکرار کردم اما از قرمزی کم نشد که نشد ... سوزش پای خودم هم بد جور رو اعصابم بود ...
-نیاز ...
-صبر کن الان سوزشش کمتر میشه ..
-نیاز
شدت درد خودم با استرس سوختگی کیان چند برابر اعصابم رو ضعیف کرده بود ... بی توجه به نگاه های کیان و آروم نشستنش مدام مشتم رو پرآب میکردم و روی سینش میکشیدم ... یک جورایی به طور احمقانه منتظر معجزه بودم تا به یکباره اون همه قرمزی و التهاب زیر اون قطره های آب محو بشه
کاش کیان نسوخته بود تا من هم میتونستم با خیال راحت به پای خودم رسیدگی میکردم ...
-دستمال رو خوب بگیر تا خیس نشی ... پماد ندارن ؟ بزار برم یه خرده خمیر دندون بیارم ...
مچ دستم رو گرفت و من رو آروم تکون داد و گفت ...
-دختر چرا اینقدر هل شدی ... یه سوختگیه سادست ... این همه دستپاچگی نداره که ...
دستم تو دستهاش بود ونگاهم تو نگاهش قفل .. از شدت سوختگی اشک تو چشمهام جمع شده بود ... چه بدموقع ...
...
اون قرمزی و التهابی که من میدیدم فعلا فعلا ها مهمان اون بنده خدا بود ...
از دلداری ای که بهم میداد معلوم بود که ترس و اضطرابم رو بدجوری بهش منتقل کردم ...
-تقصیر من بود ... متاسفم ...
@romangram_com