#نیاز_پارت_165
با اینکه زیاد اهل قهوه خوردن نبودم اما باز بهترین بهانه ای بود که از بیشتر خوابیدن پرهیز کنم ... سری به منظور موافقت تکون دادم و لبخندی هم چاشنیش کردم ...
-ممنون میشم!
با لبخند شیرینی مشغول گذاشتن دو تا لیوان قرمز رنگ تپل کنار هم شد ...
-یهو گشنم شد ...
با این حرفش تعجب کردم فکر کردم داره اذیتم میکنه ... برای اینکه مچش رو بگیرم خنده ای کردم و گفتم ...
-گشنت شد اونوقت داری قهوه میخوری ؟
از خنده با مزه ای که رولبهاش بود خیال کردم کم میاره اما گفت ...
-خانوم باهوش قهوه اشتها رو کم میکنه باعث میشه که گرسنگیت برطرف بشه ...
اولین بار بود این رو میشنیدم ... باز خودم رو نباختم و جدی گفتم ..
-آخه همچین گفتی گشنمه فکر کردم این قهوه هم کارسازش نیست ...
دو تا لیوان رو با یه دست گرفت و تو یه دست دیگرش هم یه ظرف بیسکویت گرفت و اومد رو همون زمین جلوی پام و پشت به من نشست ... به لبه کاناپه تکیه داده بود و لیوان ها رو کنار خودش گذاشت روی میز ...
- نه دیگه ... اونجوریام که فکر میکنی شکمو نیستم ...
طبق عادت بود یا برای مردم آزاری که بالبداهه از دهنم پرید
-من فکری دربارت نمیکنم ...
همونطور که نشسته بود کمی سرش رو به پشت و به سمت من بر گردوند و زیر چشمی نگاهی بهم انداخت و گفت
-حالا کی گفت فکر میکنی ؟ قهوه ات رو بخور سرد میشه
آخ تو اون لحظه دوست داشتم زمین دهن باز میکرد ومن میرفتم توش ...
کاناپه چندان بزرگ نبود و برای خم شدنم باید کمی پاهام با بدن کیان تماس پیدا میکرد ...
باید اقرار کنم که اولش اصلا حواسم نبود که کیان لیوان نزدیک لبش هست و مشغول نوشیدن آرام آرام قهوه اش شده به همین خاطر خیلی راحت خم شدم و دستم رو به سمت میز بردم تا قهوه رو بردارم که پام محکم از کنترلم خارج شد و خورد به دست راست کیان و دقیقا همون دستی که لیوان تپل و کوتاه قرمز رنگ قهوه دستش بود ...
تو یک پلک به هم زدن دیدم کیان سه متر از جاش پرید ... لیوان تو دست خودم هم همزمان با پریدن کیان برگشت ... اون لحظه هیچی برام مهمتر از دونستن دلیل پریدن کیان نبود ...
نگاهش میکردم و اون هم بالا پایین میپرید ... نه آخی میگفت و نه وای ..
دستش رو پیراهن سفیدش بود که مدام اون رو از تنش جدا میکرد و در آخر دکمه هاش رو باز کرد و بدنش رو جلوی من به نمایش گذاشت ...
عجیب پوست خوشرنگی داشت ... نگاهم به بدن تنومندش بود که کم کم قرمزی اندازه یک کف دست سمت راست سینش نمایان شد ...
وای پس سوخته بود ... اینقدر این اتفاق سریع افتاد که فرصت نشد تا فکری کنم ...
@romangram_com