#نیاز_پارت_164
-تنبل خانوم، پاشدی ؟
هنوز خوابم میومد ..چشمهام عجیب گرم بود با هزار زحمت باز نگهش داشتم اما باز ازموقعیتم حس امنیتی دوباره گرفتم و چشمهام رو بستم ...
برای اینکه جواب داده باشم و بدونم که چه زمانی کارش تموم میشه و یا اگر هم تموم شده بلند شم که بریم همونطور چشم بسته پرسیدم ...
-کارت تموم شد ؟
-هنوز نه باید صبر کنم کلر زیادی از تو آب بره دمای آب به حد اقلش برسه تا ماهی هارو توش بندازم ...
وای باز باید صبر میکردم هر چند تو چند سانتی کیان روی کاناپه حتی معذب خوابیدنش هم لذت بخش بود اما ترجیح دادم همون فکری که تو ذهنم بود رو همونطور چشم بسته به زبون بیارم ..
-خوبه قفس شیر رو بهش ندادن تمیز کنه ... سه ساعته انگار داره نهنگ پرورش میده ...
دستی روی پهلوم اومد وبه حالت قلقلک رو پهلوم رو چنگ میگرفت و میگفت ...
-چی واسه خودت غر غر میکنی به تو که بد نمیگذره گرفتی خوابیدی منه بیچاره تک و تنها همه کاراش رو کردم ...
ناخواسته از قلقلکی که میداد خنده ام گرفت و باز تمایلی به باز کردن چشمهام نداشتم اما فهمیدم که هیچ تاثیری هم نداشت که با چشم باز حرف میزدم چون کیان دقیقا پاین کاناپه من نشسته بود و پشتش هم به من بود و علت اون همه نزدیکی به من هم تکیه دادنش به پایین کاناپه بود ...
میدونستم تماس دستش با بدنم اصلا صحیح نیست اما اگر حساسیتی نشون میدادم ممکن بود نقطه ضعفی هم از خودم دستش میدادم ... به همین علت دستم رو روی دستش گذاشت و هدایتش کردم به دوری از خودم ...
تو همون لحظه دستم رو خواستم بکشم که با سفت گرفتن انگشت اشاره ام اون رو دوباره تو قالب دستش جا داد و بدون اینکه نگاهی به صورتم بکنه گفت ..
-قلقلکی هستی ؟
متعجب شدم ..حالتی که دستم رو گرفته بود به گفتن اون جمله اصلا نمیخورد ... اینبار با عزم راسخی دستم رو از دستهاش کشیدم و خیلی جدی گفتم ...
-نه، فقط از اینجور شوخی ها خوشم نمیاد ...
از پشت سرش میبینم که سرش رو تکون داد به منظور اینکه مثلا فهمیدم ...
-بگیر بخواب کارم تموم شد بیدارت میکنم که بریم ... یه یک ساعتی کار داره ...
نمیدونم چرا دلم برای اون همه ملایمتش، نرمی گفتار و حرکاتش، مظلوم نشستنش بدون کوچکترین خبطی سوخت ... اما بستن دوباره چشمهام رو به باز موندن و همنشینی و هم صحبتی باهاش اون هم تو اون موقع شب ترجیح دادم ... باز به خواب فرو رفتم..
چشمهامو باز کردم و اطرافم رو نگاه کردم ...
کسی اطرافم دیده نمیشد ... رو کاناپه جابه جا شدم و نشستم ...
دستی به دنباله موهام کشیدم و شالم رو که همونطور آزاد رو دوشم افتاده بود رو کمی روی سرم مرتب کردم ...
با صدای به هم خوردن در کابینت نگاهم رو به سمت آشپزخونه بردم ...
بله ... همونجا بود ... کیان با همون جذابیت همیشگی در حال کاری توی آشپزخونه بود اما چه کاری واقعا تو همون لحظه نفهمیدم تا اینکه خودش متوجه بیدار بودنم شد و گفت ...
-ساعت خواب ... قهوه میخوری ؟
@romangram_com