#نیاز_پارت_168
-چرا با این حالت اومدی بالا ... پیداش کردم ... هر چند بهتر خودت جلوی آینه بایست برای خودت با دقت روش رو با خمیر دندون بپوشون ...
از اخم شدیدی که تو صورتش نشسته بود معلوم بود که بد فرم از دستم عصبانیه ...
جوابم رو نداد ...
چهار چوب در رو پشت سر گذاشتو خودش رو نزدیک من کرد ... بدون هیچ حرف یا کلامی منو با دستهاش آهسته گرفت و رو لبه وان هدایتم کرد تا بشینم ...
تو اون همه عصبانیت نایی برای مخالفت در خودم نمیدیدم ...
رو لبه وان نشستم و فقط برای خالی نبودن جو حاکم درد رو فراموش کردم و مثل بلبلب حرف افتادم ...
-آینه اونجاست زود باش برو خمیر دندون و بگیر بمال رو قر مزیها ... تا التهابش کمتر میشه ...
دو زانو جلوم نشست ...
تپش قلبم تسلطم رو روی گفته هام کم میکرد ...
-میشنوی چی میگم ؟فردا اگه تاول زد نگی نیاز نگفت چی کار کنم ؟
دستش به دامنه لباسم رفت ...
-به لباسه من چی کار داری؟
ازجام بلند شدم که دو تا بازوم با قدرت زیاد دستهای کیان گرفته شد و گفت
-بگیر بشین ... خودم دیدم که سوختی ... بزار ببینمش ...
از شدت ترس و ضعف که تو اون لحظه بهم دست داده بود سرم رو به منظور مخالفت تکون دادم ...
عصبی بود و این عصبانیت روی دندونهاش مشهود بود ...
-خب تو نگذار ببینم منم خیلی خوشگل میزارمت تو وان و دوش رو میگیرم روت ...
باز تو حصار دستهاش سرم رو به مخالفت تکون دادم ...
-بگیر بشین میدونی که حریفتم ... کاریت ندارم ...
باز سرم رو تکون دادم ...
-میشینی؟مگه نه؟
دوباره سرم رو تکون دادم و اینبار با ابرو هام هم نه گفتم ...
-نمیشینی ؟! نه ؟
دوباره همون کارها رو تکرار کردم ...
@romangram_com