#نهال_پارت_228
_نهال!
هستی با تعجب گفت: همونی که با هم اومدین؟ که به من کلوچه خوشمزه داد؟
والا لبخندی زد و سرش را به علامت مثبت تکان داد.
هستی با ترس گفت: ازش نمیترسی؟
_چرا باید بترسم؟
هستی سرش را نزدیک برد و به آهستگی گفت:خاله مرضیه میگفت اون جادوگره!
_اگه جادومون کنه چی؟ اگه مارو بخوره؟!میدونی جادوگرا ادما رو میخورن؟
والا پوزخندی زد و گفت: اون جادوگر نیست عزیزم. خاله مرضیه دروغ گفته میخواسته شما رو بترسونه!
_به ما نگفت به خانوم بزرگ گفت!
والا لبخند زد.
_لابد شما شیطونی میکردین اونم به خانوم بزرگ گفته که شما بشنوین! تو خودت بهم گفتی جادوگرا وجود ندارن مگه نه؟
هستی سرش را به علامت مثبت تکان داد و بلافاصله پرسید.
_عمه ى دنیا چرا میخواد با ما بیاد؟
_میخواد بیاد که با ما زندگی کنه!
_مگه خودش خونه نداره؟
romangram.com | @romangram_com